
فوئنتس پوست انداخت

حالا یکی از سه یار غار مرده است. هیچ کس حال نویسنده ای را نمی تواند بفهمد که وقتی رمانش را به پایان می رساند ، می میرد. چقدر خوشبخت بود کارلوس فوئنتس! فقط اینکه دلم بدجوری برای مارکز شور می زند.بهتر است فعلا زنده بماند.یوسا که جای نگرانی ندارد. نوبلش را گرفته، هزار و یک شبش را بازی کرده، رمان تازه اش را شروع کرده... پس حسابی زنده است. می ماند گابریل گارسیا مارکز که به یقین امروز حال خوشی ندارد. لابد به روزهایی فکر می کند که می نشستند دور یک میز در کافه ای دور و هیچ فکر نمی کردند روزی هرکدام به سویی بروند. حالا مکزیک اندوهگین است و چه باشکوه است اندوه کشوری در سوگ نویسنده ای قدرتمند.

من منچستر یونایتد را دوست دارم...منتشر شد
هنوز کتاب را ندیده ام ولی دوست دارم اولین نفری باشم که به مهدی عزیز تبریک بگویم، به خاطر تمام زحماتی که برای سطر سطر این کتاب کشیده است. به خاطر اندوه غریبش، به خاطر مهربانی عمیقش و به خاطر قدرت تحسین برانگیز قلمش.
یکشنبه روز خوبی خواهد بود اگر خداوند اراده کند. ساعت 18 مهدی یزدانی خرم در کتابفروشی نشر چشمه درباره ی اثر تازه اش گفت و گو خواهد کرد و دومین رمانش را برای دوستان، امضا می کند.
پسری مرده بر آستانه ی پنجره ات*
نمی دانم چرا کلمه ی " ازدحام" همیشه روی روانم راه می رود. هیچ خوشحال نمی شوم از شنیدن خبر شلوغی فضاهای عمومی. به گمانم نوعی بی اعتباری در هر ازدحامی هست که مرتبط با بی مسئولیتی و تعبیر غلط از هسته ی اصلی ماجراست. مثل همین نمایشگاه کتاب که شبیه لانه ی مورچه شده و افتخار می کنیم که از سر و کول هم بالا می رویم.
حالا فاجعه اتفاق افتاده است. به همین سادگی بهاره و مهدی و نگار 7 ساله مرده اند. زیر دست و پا له شده اند. برای اینکه یک نفر که اسمش مسئول برنامه بوده یادش رفته تعداد درهای خروجی را با حجم آدم ها تنظیم کند. این ها را هیچ کس آن موقع نمی دانسته. حتی خاله شادونه هم لابد خوشحال بوده از اینکه این همه آدم با حرکت دست هایش بالا و پایین می پریده اند. حتما نگار و بهار و مهدی از خوشحالی جیغ می کشیده اند و دلشان نمی خواسته برنامه به این زودی تمام شود.
امروز مامان های بچه های مرده، صورتشان را می خراشند، غش می کنند، خودشان را نفرین می کنند و از خدا می خواهند داغ باعث و بانی برنامه ی " خاله شادونه" به دل مادرش بماند! حالا فرماندار شانه خالی می کند از زیر بار مسئولیت، مدیر برنامه ها بازداشت می شود، صدا و سیما شانه بالا می اندازد و خاله شادونه اظهار نظر فنی می کند و درهای خروجی را نشانه گرفته است. اما... بهاره و مهدی و نگار مرده اند. گویا حال چند کودک دیگر هم وخیم اعلام شده. مهم است مگر؟
مهم این است که مرز بازدید کنندگان نمایشگاه کتاب از پنج میلیون نفر هم گذشته است و محسن پرویز کمی انگار..فقط کمی دیر اظهار نظر کرده است! چه فرقی می کند مامان های بچه های مرده، روز مادر داغدار شده اند؟ مهم این است که ما خیلی موفق شده ایم در خیلی چیزها. حافظه ی کوتاه مدت ما همین روزها پاک می شود، دوباره خاله شادونه می رود شهری دیگر و بچه های زیادی را خوشحال می کند و خودش را به در و دیوار خواهد زد که مسئولین، آن دو در خروجی آخر سالن را اعدام کنند. همین روزها کتاب های عامه پسند و جیبی و پالتویی و مملو از درس عبرت برای جوانان! که در ازدحام جمعیت به خورد ملت داده شده اند در همان تیراژهای محدود متوقف می مانند و سرانه ی مطالعه حتی دو دقیقه و سی ثانیه هم نخواهد شد. سال بعد هم نمایشگاه کتاب همینی هست که هست. فقط معلوم نیست مورچه های کارگر به دنبال کدام خرده نان سرشان را پایین می اندازند و راه می افتند.
اگر روزی از روزها که نشسته اید و به یاد بچه های قدیم، بل و سباستین، گوریل انگوری، دختری به نام نل و یا پلنگ صورتی را می بینید، تقه ای به پنجره ی اتاقتان خورد، اصلا تعجب نکنید. بچه های مرده آمده اند تا ببینند شما از مادرشان خبری دارید؟
* عنوان داستانی است اثر بروس هولند ، ترجمه اسدالله امرایی
یاس های خداوند...
فکر می کنم هیچ خوشبختی بالاتر از این نیست که وقتی از پله ها بالا می آیی، بوی یاس امین الدوله مشامت را پر کند. آن وقت موسیقی که دوست داری پخش کنی، چای دم بکشد، آدم باشعور و مهربانی هم همراهت باشد که اصولا سه سال قبل از اینکه تو به چند کتاب جدید فکر کنی، همه اش را خریده و توی قفسه اش چیده است! و زحمت انتخاب را هم برایت کشیده و اصلا به روی خودش نمی آورد که تو مثل گنجشک هی می پری از این ردیف کتاب به آن ردیف کتاب و مثل بچه هایی که سیصد پاکت چیپس و پفک کنارشان دارند و خل شده اند از خوشی، ذوق می زنی و البته از شدت ذوق و شوق هیچ کدامشان را هم هیچوقت درست و حسابی نمی خوانی. حالا به این خوشبختی باران را هم اضافه کن که از بس دیوانه وار می بارد حتی خود خدا هم خنده اش گرفته است.
در دست گرفتن کتاب و نگاه کردن به قفسه های کتاب هم می تواند حال آدم را خوب کند. کتاب داشتن و لمس عطف های رنگارنگ، یک جور حظ ادبی و شوق وصف ناپذیر را از سرانگشتان به وجودت منتقل می کند که با هیچ حس خوشایندی قابل مقایسه نیست. برای همین هم هست که کتابخوان ها وجه مثبت و مهربانی دارند که در گروههای دیگر اجتماعی کمتر می توانی به وضوح ببینی. و درست به همین دلیل هیچ وقت کتابهای اینترنتی نخواهند توانست جایگزین معتبری برای کتاب های کاغذی باشند. مگر می شود بوی یاس امین الدوله در هزارتوی ذهنت لانه کند، موسیقی مورد علاقه ات را گوش کنی، و بعد چشم بدوزی به مانیتور؟ این زل زدن به صفحه ای روشن و نور زیاد، هیچ وجه تشابهی با آن حس مثبت و مهربان کتابخوانی ندارد. درست مثل اینکه برای دوست داشتن، گرمای مطبوع حضور لازم است.
کتاب به کتابخوان تشخصی جاودانه می بخشد. به گمانم یکی از روزهای آفرینش، لوح گلی خلق شد. حتما همین طور بوده است وگرنه در آن سکوت دلهره آور، چطور گلی مرغوب جان گرفته است؟ لابد بوی یاس امین الدوله پیچیده است در عرش...
نمایشگاهی آموزنده برای مردمی همیشه در صحنه!
خب دیگر، ساعت شنی برگشته است و آهسته آهسته نمایشگاه کتاب تهران آماده می شود تا درهایش را به روی مردم تشنه ی کتاب...نه! مردم علاقه مند به کتاب...نه! مردم خیلی زیاد اهل مطالعه...نه! مردم به شدت وصل به کتاب...نه! خلاصه به روی مردم خوب و همیشه در صحنه، باز کند. نمایشگاه کتاب تهران سال هاست که نامش را اشتباه انتخاب کرده است. البته هم نامش هم جایش. به نظر می رسد طفلک بیچاره با آن همه کتابی که حمل می کند نقشی در انتخاب مکان و زمان و عنوان و کاربردش ندارد. یادم می آید چند وقت پیش در جلسه ای کاری داشتیم توی سر خودمان می زدیم که برنامه ریزی اجرایی کنیم برای ماههای بعد. این وسط یکی از رفقا گیر داده بود به اینکه :" کسی اینجا می دونه تفاوت راهبرد با راهکار چیه؟ هان؟ می دونین یا نه؟" قیافه ی همه ی ما شبیه ببعی در سری کلاه قرمزی شده بود. فکر کنم چند نفری فقط بلد بودیم بگوییم :" کاهوووووو" وقتی خوب تحقیر شدیم و جلسه هم تمام شد و برنامه ها هم به باد رفت، تازه با خودم فکر می کردم که حالا اگر ندانیم تفاوت راهبرد و راهکار چه هست فرقی هم می کند برای برنامه ریزی های ما؟ فردایش فهمیدیم که طرف اصلا برنامه نداشته برای آن جلسه و موفق شده بود با سیستم " کاهو"فضا را به نفع خودش پیش ببرد.
این ها را نوشتم که برسم به توزیع کاهو در نمایشگاه کتاب تهران. واقعا چرا به نمایشگاه کتاب می رویم؟ که دیوانه شویم از شدت شلوغی و ازدحام؟ که واریس بگیریم برای تهیه ی بن کتاب؟ که با نایلون خریدهایمان بکوبیم به پای ملت تا شنا کنیم رو به جلو و با نویسنده ی محبوبمان که دقایقی رصد شده است عکس یادگاری بگیریم؟ که چه بشود واقعا؟ با غرفه های کوچک و آب رفته ی امسال و ازدحام جمعیت و راهروهای باریک میان غرفه ها و ظاهرا دو سه غرفه یکی شدن بعضی ناشران! چه لذتی دارد این نمایشگاه؟تا آنجا که به یاد دارم و از دوستان شنیده ام، در بخش کتابهای خارجی هم اگر نیم روز اول کسی موفق شد شیرجه بزند وسط کتابها و عناوین مورد نظرش را شکار کند که بازی را برده است وگرنه در روزهای پایانی دلال های کتاب هم چیزی گیرشان نمی آید،چون اصولا این نمایشگاه برای معرفی کتاب و نویسنده و ناشر بنا نشده است. ( تفاوت راهبرد و راهکار دقیقا همین جاست!!!) نمایشگاه کتاب تهران بازار بزرگی برای فروش است و پیروزی از آن ناشرانی است که فقط دفتری دست و پا کرده اند و با روش " پول از شما کتاب از ما" به اسم و رسمی رسیده اند و حل شده اند میان مراکز پخش معتبر کتاب و یا از نظر مالی توان راه اندازی فروشگاهی اختصاصی در طول سال را برای فروش کتاب ندارند. معمولا چنین ناشرانی در این بازار مکاره ی کتاب، بهترین مجال را دارند برای دیده شدن و پاس کردن چک های برگشتی و رسیدن به نان و نوایی هرچند اندک و البته زدن مخ آنهایی که عشق چاپ کتابند.
واقعا نمی دانم در نمایشگاهی که فضای مناسب در اختیار ناشران معتبر قرار نمی گیرد تا به معرفی نویسندگان، کتاب های تازه منتشر شده و اشاعه ی فرهنگ از طریق مواجهه با مخاطب و بحث و گفت و گو بپردازند، چه ضرورتی دارد سر و دست شکستن برای این ده روز؟ در روزگاری که اغلب کتابفروشی های معتبر،قادرند به فاصله ی زمانی اندک و با پوشش وسیع، کتابهای جدید و لایق را در اختیار مخاطب قرار دهند، از سر و کول هم بالا رفتن برای خرید کتاب چه معنایی دارد؟ اگر داشت که قصه ی تیراژ کتابها آخر بهتری داشت و این همه تکرار نمی شد.
و درست به همین دلیل است که حذف ناشر بزرگی مانند چشمه از نمایشگاه کتاب امسال، کمر هیچکس را نخواهد شکست. نه ناشری قدرتمند را که صاحب فروشگاهی معتبر است و مخاطب خود را در طول سال همیشه همراه دارد از پای در می آورد و نه ضربه به روح و روان مخاطبی می زند که این همه راه می کوبد تا کتاب بخرد. کار سختی نیست در کنار نمایشگاه، سری هم به فروشگاه چشمه زدن! اما اتفاق مهم حذف ناشری است که در این سالها با تمام حرف و حدیث های پیرامونش تشخص بخشیده است به ادبیات ایران. برای مخاطب ادبیات، نفس کشیدن میان کتاب های دور و نزدیک این ناشر بزرگ و لمس حضور قلم هایی که دویده اند در این سال ها تا چشمه، روشن و فعال باقی بماند اتفاقی مبارک است. نمایشگاه کتاب تهران همیشه زنده بوده است به حضور ناشرانی که مفهوم نمایشگاه کتاب و روح ادبیات را زنده نگه داشته اند. حذف نشر چشمه با انبوه افتخارات و اهمیتش، نمایشگاه کتاب امسال را چند قدم به بازاری بودن فضا نزدیک تر می کند.خوشبختانه همیشه دیواری کاذب مرزهای غرفه داران را مشخص می کند. پس هیچکس به مرز ناشری دیگر اگر بخواهد هم نمی تواند نفوذ کند...اما...امسال مرزها در هم شکسته اند. چه فرقی می کند همه ی غرفه هایکی باشند یا نباشند؟ وقتی حرف اول و آخر نمایشگاه را میزهای مملو از کتاب می زنند.