تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

دوشنبه بیست و چهارم دی 1386
ناشران مهربان ما بخوانند

یادش به خیر! حضرت نوح هم ناشر بود

 

دیروز

حلقه کبود زیر چشمها؛ حکایت از بیداری های شبانه داشت. پینه انگشت وسطی دست راست و انبوه کاغذهای خط خورده؛  نشان از بازنویسی مکرر بود و آن وقت نخستین قدم برداشته می شد.

او راه را خوب می شناخت. رسم بر این بود که شاعر، نویسنده یا مترجم به سراغ ناشر برود. کمتر پیش می آمد که ناشر سلام برساند و با توجه به میزان نفوذ نویسنده در لایه های پنهان ادبی!! سراغ از نویسنده بگیرد و بعد ؛ صاحب اثر؛ آرام و با احتیاط دستگیره دری را می فشرد که مطمئن بود فرزند کاغذی اش در آن چهار دیواری معتبر به ثمر می رسد.

یکی از افتخارات مؤلف ، مترجم و ناشر، ثبات همکاری بود. کمتر اتفاق می افتاد هر اثر جدید، نام انتشارات تازه ای را یدک بکشد و اگر چنین تصمیمی گرفته می شد ؛ بی شک دو ناشر با هم در تماس بودند و شاید ادای احترام و کسب اجازه ای و ... آن وقتها آبهای گل آلود ماهی نداشت.

 

آن ناشر محترم

دفتر انتشارات، کلاس درس بود. استادی به نام نویسنده از مرجعی به نام کتاب به مخاطب درس می داد. وظیفه انتقال به عهده هنرمندی به نام ناشر بود که با الگویی مستقل در کار، همه کتاب ها را در خطی واحد قرار می داد تا برای خریدار به سادگی قابل شناسایی باشد. ناشر با توجه به شهرت صاحب اثر و ساختار اثر، دست نوشته ها را به ویراستار می سپرد و بعد چرخه انتشار کتاب آغاز می شد، چرخه ای دقیق و حرفه ای.

اجازه بدهید حساب کنم....بله ... آن ناشر محترم متشخص،  همسن حضرت نوح است اگر هنوز زنده باشد. یادش به خیر آن روزهای خیلی دور!

 

امروز

کتاب را زیر بغل گرفته است. فرقی نمی کند پیر باشد یا جوان، کهنه کار یا تازه کار. مهم قرارداد است و سرمایه گذاری، ناشران زیادی را به او معرفی کرده اند. هیچ کدام را نمی شناسد. فقط چند ناشر حرفه ای را در پایتخت می شناسد که می توانند فروش اثرش را تضمین کنند. اما معنی واسطه و سفارش را نمی داند
ادامه‌‌ی مطلب
چهارشنبه نوزدهم دی 1386
سفر نوشت کیش - 3

كشتي يوناني

 

داستان کشتی یونانی

 

مثل اسب دویده ایم فقط برای اینکه برسیم به غروب. لیلا می گوید: هیس! صبر کن ببینم این یارو چی می گه؟ یارو همان راهنماست که از کشتی یونانی می گوید.

خیره می شوم به حجم سیاهی که از دور مثل صخره ای پر شکوه به نظر می رسد. یادم می آید سالها قبل می شد گشتی در کشتی زد و چای هم خورد. حالا دیگر واقعا به گل نشسته و مخروبه است.

حکایت کشتی یونانی شنیدنی است. می گویند ملوانان مست بوده اند و جزیره را ندیده اند. می گویند کلی غرامت گرفته اند از حکومت وقت، می گویند اتفاق بوده؛ یک عده پرت شده اند توی آب. ناخدا جزیره را ندیده بوده انگار. می گویند بیمه کشتی تمام شده بوده و به عمد آن را به گل نشانده اند.

همراه با 27 نفر راه می افتیم به سمت ساحل. یکی از بچه ها می گوید: آخ جون ! یک آدم قهوه ای. من تا به حال آدم قهوه ای ندیده بودم.

خانه ها و قایق های ساده و محقر ، چهره غم انگیز بومی های جزیره است که پنهان شده پشت زرق و برق ماشین ها و خانه ها و بازارچه ها و خیابان های شیک . پسرکی با لباس عربی و صورت سبزه همان آدم قهوه ای است که همه از دیدنش ذوق می زنند.

کشتی یونانی کنار ماهیگیران فقیر و آدم های ساده به گل نشسته است! نارنجی غروب، من و لیلا و یکی از 27 نفر را وادار می کند که خطر کنیم و بپریم از روی صخره های بلند و بنشینیم کنار امواج آرام خلیج.


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه شانزدهم دی 1386
سفرنوشت كيش – 2

داستان سكه هاي آدم  ِ آب

راننده گفت چهل دقيقه ديگه اينجا باشين؛ كنار در ِ ورودي.
گفتيم باشه، اينجا كه چيزي نداره.

داشتم براي يكي از 27 نفر تعريف مي كردم كه چند سال قبل هنوز ديوارهاي شهر زيرزميني كامل ساخته نشده بود. بعد خنديديم كه آثار باستاني كيش، عجب رشد چشمگيري دارد. بعد هم عكس گرفتيم از چند مرغابي سياه و سفيد كه از آن بالا مثل نقطه بودند و بعد راه شروع شد.

بوي نم، تاريكي، دالان هاي تودرتو، سكوت با خودش آورد و رفتن و رفتن ...
ظرف هاي سفالي، تصوير مردي شبيه نمي دانم كدام قبيله، كه هيچ شباهتي هم به جنوبي ها نداشت، حك شده بود روي صخره كوچك و اصلا هم قديمي به نظر نمي رسيد. همه اين ها، قدم هايم را كند مي كرد.


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه پانزدهم دی 1386
سفرنوشت كيش – 1

داستان گره هاي رنگي و درخت انجير معابد

درخت انجير معابد

گاهي فكر مي كنم كه دنبال داستان دويدن احمقانه است. بعضي روزها و دقيقه ها و حتي ثانيه ها داستاني اند؛ خودشان مي آيند.

با يك گروه 28 نفري راه افتاده ايم كيش. برنامه 27 نفر و نصفي خريد است و بازار و پاساژ مرواريد و زيتون و پانيذ و مريم و جاهاي ديگر كه اسم شان را بلد نيستم. نصف ِ من راه مي افتد به دنبال آن 27 نفر و نصف ديگرم، كه دور مانده از نوشتن، گاهي فرار مي كند كنار ساحل، دلش پر مي كشد با مرغان دريايي؛ از صخره ها بالا و پايين مي پرد؛ مرجان و صدف جمع مي كند و بعد شايد همين نصفه است كه يك دفعه چشم هايش گرد مي شود روبه روي درخت سبز.

راهنما كه گفت "اسم ديگرش درخت انجير معابد است" پاي 25 يا 26 نفر را لگد كردم و گفتم ببخشيد! تا زودتر برسم روبه روي ريشه هاي هوايي در هم تنيده اش.

حتما احمد محمود هم كنار درخت همين درخت ايستاده، پارچه هاي رنگي را ديده و شايد هم مثل من دستمال كاغذي را چند تكه كرده و گره زده به دو شاخه؛ يكي براي خودش ، يكي براي ديگري ...


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه دهم دی 1386
یکی از همین روزها... نیما یوشیج

 ولی خانه ما ابری نیست

 

عمو نیمای عزیز

سلام

چکه های سقف این خانه از یکی دو قطره گذشته است. کاغذ را پهن کرده ایم روی زمین نم دار، به این امید که جوهر قلممان پخش نشود.

عموجان! وقتی صدای رعد را شنیدیم، آمدیم کنار پنجره ایستادیم. دنبال خانه ابری شما می گشتیم. بعد باران گرفت و مجبور شدیم کاسه و قابلمه بیاوریم و زیر سوراخهای سقف بگذاریم.

این روزها به محض اینکه دری به تخته می خورد، برق خانه قطع می شود. ما هم دوباره پناه آورده ایم به چراغ فتیله ای. ولی زیاد هم بد نیست. تفال زدن در اتاق نیمه تاریک و گوش سپردن به صدای قطره های آب ما را غرق می کند در آن گذشته های دوری که هنوز عمارت سه طبقه روبرویمان ساخته نشده بود.

عموجان تقصیر شما نیست. خودتان را سرزنش نکنید. بالاخره هر پدری وظیفه ای دارد. خوب شما هم زمینش را به امید ساختن خانه ای ویلایی خریدید. نقشه این ساختمان سه طبقه که دیگر مال شما نبود. حتی وقتی طبقه آزاد را ساختند؛ ما هم رفتیم کمکشان کردیم. گفتیم چه کسانی بهتر از دختر عموها و پسرعموهایمان که بیایند و همسایه روبرویمان شوند.

رفتیم زیر آلاچیق نیمکت گذاشتیم، سماور را آتش کردیم و عصرها همان موقع که تازه طبقه اول را ساخته بودند، دور هم نشستیم و شعر می خواندیم. ما غزل و آنها شعر نو.

بعضی وقتها که شعرهایشان را برایمان می خواندند اخم می کردیم و می گفتیم: چرا بیت اول چهار بار مفتعلن است و بیت بعد پنج بار؟ و آنوقت بود که یاد عبارت قشنگ شما می افتادیم : "شعر ، نه لفظ است ، نه توازن الفاظ است و نه قافیه. چیزی که همیشه طرف توجه من واقع می شود این است که ببینیم پس از درست شدن الفاظ می تواند شعر هم درست باشد؟"

آنوقت اخم هایمان را باز می کردیم و برایشان توی استکانهای کمر باریک چای می ریختیم. هر چه بود با هم فامیل بودیم.


ادامه‌‌ی مطلب