لطفا کفشهایتان را از وسط داستان جمع کنید!
اتفاقي، كتابي را از کتابخانه ات ، مي كشي بيرون. يك نفس تا آخر داستان پيش مي روي. احساس مي كني سرشار شده اي. مجموعه اي ديگر را بر مي داري و بعد آن یکی را که دوست صميمي ات به تو هديه داده، مي گذاريش كنار براي پنجشنبه شب.
آخر، اين رمان را بايد بدون ترمز خواند.
چند كتاب مبانی هم هست. تقسيم بندي مي كني براي روزهاي هفته.
با خودت فكر مي كني وقتي همه اين كتابها را بخواني، حتماً اوضاع نوشتنت بهتر خواهد شد، مگر ممكن است اين همه كتاب بخواني و فايده اي نداشته باشد؟ پس از مدتها تمرين نوشتن؛ حالا درست خواندن را ياد گرفته اي؛ بدون اين كه زحمت زيادي بكشي متوجه مي شوي كه ضعف يا قوت داستانهايي كه مي خواني كجاست؟
يادت مي آيد چند سال قبل براي نشریه ای ( از همین توقیف نشده ها!) داستان فرستادي و در بخش پاسخ به نامه ها پايين اسمت، نوشته شده بود كه بهتر است مدتي مطالعه داستاني پيوسته اي داشته باشيد.
آن موقع درست متوجه نمي شدي كه داستان خواندن بر داستان نوشتن چه اثري دارد؟ ولي حالا كنج اين چادر سرخپوستي، پس از نوشيدن يك ليوان چاي داغ كاملاً فهميده اي، با گوشت و پوست و خونت فهميده اي كه داستان خوب بهترين معلم است.
خواندن صحنه پردازي، فضاسازي، شخصيت پردازي قوي انگار دست تو را مي گيرد و از ميان توده اي ضعف و ندانم كاري بيرون مي كشد.
و ديگر اين كه بايد چوب كبريت پشت پلكهايت بگذاري تا باز بمانند. آنقدر خميازه كشيده اي كه از كتابها خجالت مي كشي.
مدتهاست كشف كرده اي كه داستان خوب حرمت دارد و بايد با شوق خوانده شود.
زمانی برای مستی اسبها
اینکه شب بنویسید یا روز ، یا مثلا در اتاق کار و پشت میز یا روی زمین و کنار پنجره اثری را خلق کنید، به خودتان بستگی دارد و عبارتی دو کلمه ای به نام " عادت نوشتن".
اینکه او . هنری به جرم اختلاس در زندان نوشت و شد او . هنری، یا اسکار وایلد به یمن هزار عمل غیر اخلاقی سالی سه بار زندانی بود و درهمان فضای تنگ و تاریک شد اسکار وایلد، مهم نیست. آنچه مهم است همان عبارت دو کلمه ای است ...." عادت نوشتن".
اینکه ویکتور هوگو گاهگاهی تمایل پیدا می کرد که دیگر ننویسد و بعد برای غلبه بر این احساس خودش را با وضعی فجیع در اتاق کارش زندانی می کرد تا مجبور باشد بنویسد؛ باز هم به اهمیت عبارتی دو کلمه ای مربوط می شود .... " عادت نوشتن".
واقعا هیچ وقت فکر کرده اید آنهایی که می نویسند کجای دنیا را فتح کرده اند؟ کی برایشان چقدر تره خرد می کند؟ چقدر به خاطر نوشتن توی خیابان امضا داده اند؟ چقدر با دل راحت پا روی پا انداخته اند و به سوژه های نوشتن فکر کرده اند؟ باور کنید هیچ کدام از این سئوالها مهم نیست. اگر بود که همه می رفتند لنز رنگی می گذاشتند و دماغشان را عمل می کردند و بازیگر می شدند، چه نیازی بود به این همه آدم پریشان حال نویسنده؟ چه دلیلی داشت که یک عده خونشان را توی شیشه کنند و بنشینند در این وانفسایی که همه چیز حرمت دارد به جز قلم، بنویسند و بنویسند و باز هم بنویسند؟
همه این علامت سئوالها و علامت تعجبها و ویرگولها بر می گردد به همان لعنتی...." عادت نوشتن".
مطمئن باشید وقتی اولین وزنه سنگین را روی زمین گذاشتید، بعد از اولین داستان خوبی که نوشتید، بیمار شده اید. یک بیماری خطرناک غیرمسری بدون واگیر که یک عمر به سلولهایتان حمله می کند و مجبور خواهید بود بنویسید. راه کنار آمدن با این بیماری عجیب چیزی نیست جز ..." عادت نوشتن".
مگر بی دلیل است که آلکساندر دوما، چارلز دیکنز و کافکا هزار و یک روش را برای مبارزه با بیخوابی اختراع کرده اند تا از فشار ناشی از طرح داستانی جدید برای لحظه ای رها شوند؟
تمام بیخوابی ها و رنج ها بر می گردد به همان .... " عادت نوشتن".