تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه سی ام اسفند 1387
برای نوروزی که شعر است
بر چهره ی گل نسيم نوروز خوش است
بر طرف چمن روی دلفروز خوش است

از دی که گذشت هر چه گويی خوش نيست
خوش باش و مگو ز دی که امروز خوش است

(خیام)
شنبه دهم اسفند 1387
یکی از قدیمی ترین قصه های دنیا

گفتی اسمش چی بود؟

مدام از بي‌بي اشرف مي‌گويد. اينكه به قلاب پنكه سقفي خودش را آويزان كرده و تا پسر سومش بيايد، جيغ كشيده و همانجا مرده است .اينكه خبر تا سمنان رفته و همه فامیل فكر كرده‌اند او بوده كه حلق آويز شده . چشمهای سبزش برق می زند. دست کم برای یک روز معروف شده است. مي‌پرسم : "مگر مداح اهل بيت خودش را دار مي زند؟" شانه بالا مي اندازد و مي گويد:" شيطون توي جلدش رفت خانوم جان.شيطون كه اومد توی سرت ديگه همه جا سرد و تاريك مي شه.حیف از اون صدا. حالا معلوم نیست کی مشکل شرعی زنها رو می خواد حل کنه؟ مثل بلبل روضه می خوند." مي گويم: "بي بي اشرف ، بي زحمت يك استكان چاي برام بيار. اینقدر هم به این چیزا فکر نکن."

هوا سرد است.  نگاهم مي كند. مي رود توي آبدارخانه، تا به خودم بيايم جيغ مي كشد و خودش را به قلاب پنكه سقفي  آويزان مي كند. هنوز دارم دنبال كليد برق مي گردم كه پسر سومم تلفن مي زند و مي پرسد:‌ مامان اسم كوچيك شما توی شناسنامه چيه ؟‌

پنجشنبه هشتم اسفند 1387
برای خودم2
 

انحناي روح من

شانه هاي خسته غرور من

تكيه گاه بي پناهي دلم شكسته است

كتف گريه هاي بي بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

***

دردهاي پوستي كجا؟

درد دوستي كجا؟

قیصر امین پور

 

چهارشنبه هفتم اسفند 1387
براي خودم
 

همه چيز اندر دو چيز يافتم:

يكي مراست، دوم ديگري را .

آن كه مراست، اگر من از آن بگريزم، او سر من آيد.

و آن كه ديگري راست، به جهد بسيار به من نيايد.

ابوحازم مكي

جمعه دوم اسفند 1387
برای گلی ترقی

یه مشت نهنگ و ماهی/ پوسیده تو سیاهی

گلي ترقي را عاشقانه دوست دارم. به خاطره نويسي و زنانه نويسي و زمان گذشته و حالش هم كاري ندارم. اين پري دريايي داستانهاي ايراني را چه كسي ياد مي كند؟ از هر سه نفر دست كم يكي پيدا مي شود كه از خاطره هاي پراكنده و دو دنيا لذت برده باشد. ولي واقعا چند وقت مي شود كه خبري از او و نوشته هايش نشنيده ايم؟

گلي ترقي ذات سركش زن ايراني را چنان با لفافه اي طلايي و خوش آب و رنگ نشان مي دهد كه حيفت مي آيد با او مخالفت كني. اينكه متاسفانه عادت كرده ايم همه داستان ها را چه ايراني چه خارجي با يك چوب بزنيم باعث شده واژه " لذت داستاني" را از ياد ببريم.

ول كنيد تو را به خدا! حالا يكي تعدد شخصيت داشته باشد، يكي فضاسازي اش ملال آور باشد،‌يكي داستان را بد تمام كرده باشد،يكي احساساتي است يا چيزهايي از اين دست، جز اين است كه با يادآوري آنها پدر مخاطب در مي آيد و حكايت آن چاكر سلطان مي شود كه ميوه گنديده خورد و به به و چه چه كرد و وقتي سلطان دليلش را پرسيد جواب داد: همين كه از دست شما ميوه را گرفته ام كافي است . ديگر به مزه اش چه كار دارم؟

قضيه ما انگار عكس است. قبل از اينكه ميوه را مخاطب بخت برگشته به دهان ببرد، اول تفاله اش را نشان مي دهيم و مي گوييم: ببين! اخه...كخه...بده...نخوري ها كه اگر بخوري و بگي خوبه ، داستانت رو تف مي كنم حالت جا بياد!

خيلي ها را مي شناسم كه عاشق شيريني قلم گلي ترقي هستند ولي جرات ندارند بگويند. مي ترسند صدايشان دربيايد و از ما بهتران يقه شان را بگيرند و بگويند:به خاطره هم مي گويند داستان؟


ادامه‌‌ی مطلب