تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

دوشنبه هفدهم فروردین 1388
روزهای خوب ننوشتن

پشت سرت گوسفند است

گاهي كه آدم يادش برود داستان نويس است، اتفاق مهمي در زندگي اش مي افتد. زماني براي ننوشتن و فرو رفتن در تنهايي ، شخم زدن ذهن و نگاه كردن به جريان ساده روزمره، همان اتفاق مهم است. از بس نويسنده ها نگران و مضطربند براي نوشتن، پيدا كردن ناشر، حرص خوردن براي مجوز ارشاد، زنده بودن نام كتاب و نقد و گفتگو در مطبوعات و اين حرفها، چيز زيادي از لذت زندگي حس نمي كنند.

امشب بعد از مدتها پياده رفتم به كتابفروشي كه هميشه كتابهايم را از او مي خرم. پيرمرد مهربان و عجيبي است. يك بار كه مجيد قيصري آمده بود مشهد، كتابفروش را نشانش دادم و قيصري هم تعجب كرده بود از اينكه پيرمرد با اين سن و سال جاي تمام كتابها را مي دانست و هر كتابي كه مي خواستيم، از ميان انبوه قفسه ها برايمان مي آورد. امشب فهميدم كتابفروش و پسرش در تمام اين سالها مرا با يكي ديگر اشتباه گرفته اند و انگار براي خودم اسم و فاميل ديگري دارم آنجا!

برخلاف هميشه كه دنبال تازه هاي كتاب و مجموعه داستان ها و رمان هاي معروف مي گشتم، امشب مثل يك خواننده عادي و بي خبر از همه جا ايستادم جلوي كتابها. پيرمرد خنديد و پرسيد: بابا چطورند؟ براي اولين بار دست و پايم را گم كردم. زير لب گفتم:خوبند.

باز پرسيد: چرا كم پيدا شده اند؟ دهانم باز شد كه بگويم: پنج سالي هست كه ديگر ناپيدا شده اند، ولي نمي دانم چرا احمقانه لبخند زدم و حتي گفتم: كمي كسالت دارند.


ادامه‌‌ی مطلب