پشت سرت گوسفند است
گاهي كه آدم يادش برود داستان نويس است، اتفاق مهمي در زندگي اش مي افتد. زماني براي ننوشتن و فرو رفتن در تنهايي ، شخم زدن ذهن و نگاه كردن به جريان ساده روزمره، همان اتفاق مهم است. از بس نويسنده ها نگران و مضطربند براي نوشتن، پيدا كردن ناشر، حرص خوردن براي مجوز ارشاد، زنده بودن نام كتاب و نقد و گفتگو در مطبوعات و اين حرفها، چيز زيادي از لذت زندگي حس نمي كنند.
امشب بعد از مدتها پياده رفتم به كتابفروشي كه هميشه كتابهايم را از او مي خرم. پيرمرد مهربان و عجيبي است. يك بار كه مجيد قيصري آمده بود مشهد، كتابفروش را نشانش دادم و قيصري هم تعجب كرده بود از اينكه پيرمرد با اين سن و سال جاي تمام كتابها را مي دانست و هر كتابي كه مي خواستيم، از ميان انبوه قفسه ها برايمان مي آورد. امشب فهميدم كتابفروش و پسرش در تمام اين سالها مرا با يكي ديگر اشتباه گرفته اند و انگار براي خودم اسم و فاميل ديگري دارم آنجا!
برخلاف هميشه كه دنبال تازه هاي كتاب و مجموعه داستان ها و رمان هاي معروف مي گشتم، امشب مثل يك خواننده عادي و بي خبر از همه جا ايستادم جلوي كتابها. پيرمرد خنديد و پرسيد: بابا چطورند؟ براي اولين بار دست و پايم را گم كردم. زير لب گفتم:خوبند.
باز پرسيد: چرا كم پيدا شده اند؟ دهانم باز شد كه بگويم: پنج سالي هست كه ديگر ناپيدا شده اند، ولي نمي دانم چرا احمقانه لبخند زدم و حتي گفتم: كمي كسالت دارند.