دلم برای حسین سناپور نمی سوزد!
ششم اسفند ماه 81 بود كه براي اولين بار حسين سناپور را ديدم. دعوتش كرده بوديم به مشهد. آنوقتها هنوز عشق ديدن نويسنده ها بوديم و قكر مي كنم براي جمع هفت نفري ما دور هم نشستن ها و داستان خواني هاي صميمي بعد از جلسه هاي رسمي و پرمخاطب، بهترين خاطره ها بود.
قبل از اينكه سناپور را ببينم " نيمه غايب" را ديده بودم. حس عجيب كتاب با آن فصل بندي هاي غريب و زبان فشرده اش وادارم كردم تا بيشتر براي كشف روحيه نويسنده اش دقت كنم. آن روزها حسين سناپور خيلي ساكت بود. حتي يادم مي آيد جلسه چندان گرم و پرشور برگزار نشد. كم و گزيده حرف مي زد و بيشتر گوش مي داد. داستان هايي كه مي شنيد خوب تحليل مي كرد و كمي با لفافه تعارف ايرادش را مي گفت. وقتي مي نوشت دستهايش كمي مي لرزيد.
روز بعد من و سیامک همراه سناپور بوديم براي اينكه مشهد را نشانش بدهيم و ببريمش هركجايي كه مي خواهد. صبح سردي بود و من بيشتر از پيدا كردن زعفران فروشي و جاهاي ديدني مشهد، خوابم مي آمد! اما وقتي سناپور گفت ببريمش يك جايي كه بتواند فيلم جديد پيدا كند،خواب از سرم پريد. عقلم را دادم دست سيامك و او هم ما را برد به زيرزمين پاساژي كه من توي عمرم نديده بودم و به نظرم آدمهاي مشكوك و خلافي بودند و خلاصه سي دي فيلمي را خريديم و بعد هم به گمان خش دار و قلابي بود و به دردش هم نخورد انگار.
همان روز در لابي هتل، حسين سناپور شروع كرد به تحليل شخصيتهاي داستانش، آن موقع داشت به نام رمان " ويران مي آيي" فكر مي كرد. از ما هم نظر مي خواست و البته اسم پيشنهادي اش نام فعلي كتاب نبود.آنقدر فضاي ذهني اش را راحت و آسان باز كرد و پرحرارت از روزهاي نوشتنش گفت كه دختر جواني سرش را نزديك آورد و پرسيد: " ببخشيد شما روانشناس هستيد؟" و من و سيامك مجبور شديم لبخند احمقانه و بزرگي كه هيچ مفهوم خاصي نداشت بر لبهامان بنشانيم تا محض رضاي خدا قضيه به نظر سناپور طنز بيايد.
و بعد ... "ويران مي آيي"را خواندم و "ده جستار داستان نويسي"كه خيلي بيشتر از مجموعه "با گارد باز " و " سمت تاريك كلمات " دوست دارم و بعد... بهمن 87 از راه رسيد.
قصههاي 30 متن کهن فارسي به قلم 30 نويسندهي معاصر با عنوان «يكي بود، يكي نبود» بازآفريني شدند.
يوسف عليخاني - دبير مجموعهي «يكي بود، يكي نبود» - در اينباره به خبرنگار بخش كتاب خبرگزاري دانشجويان ايران (ایسنا) گفت: سي متن ادبيات كهن فارسي به قلم 30 نويسندهي معاصر بستري براي بازخواني قصههاي ديروز به زبان امروز شده است.
اين نويسنده تصريح كرد: انتظار ميرفت كه اين مجموعه براي نمايشگاه بيستودوم كتاب تهران برسد كه به دليل گستردگي كار و توجه نويسندگان در ارائهي كاري مطلوب عملا محقق نشد و به تعبيري، «يكي بود، يكي نبود» به نمايشگاه بيستودوم كتاب تهران نرسيد.
او تصريح كرد: قصههاي اين مجموعه از دل كتابهاي «تاريخ بيهقي»، «قصص الانبياء»ابواسحاق نيشابوري، «مثنوي معنوي» و «فيه ما فيه» مولوي، «تذکرة الاولياء»، «الهينامه»، «منطقالطير» و «اسرارنامه»ي عطار نيشابوري، «ويس و رامين» فخرالدين اسعد گرگاني، «شاهنامه»ي فردوسي، «خسرو و شيرين»، «ليلي و مجنون»، «هفت پيکر»، «مخزن الاسرار» و «اسکندرنامه»ي نظامي گنجوي، «بوستان» و «گلستان» سعدي، «حديقة الحقيقه» سنايي و همچنين «کليله و دمنه»، «مرزباننامه»، «قابوسنامه»، «جوامعالحکايات»، «هشت بهشت»، «سمک عيار»، «تفسير طبري»، «فرج بعد از شدت»، «آفرينش و تاريخ»، «كيمياي سعادت»، «قصههاي شيخ اشراق» و حكايتهاي «ديوان پروين اعتصامي» به زباني امروزي بيرون آمده است.
وقتی آگهی ترحیم مجوز می خواهد!
گاهي اوقات اتفاقي ساده و شايد خيلي معمولي باعث شود عمق فاجعه اي را بفهميم. چند روز پيش كتابي را درباره شناخت ادبيات مي خواندم كه دو كشف بزرگ كردم. اول اينكه فهميدم داستان معروف هكلبري فين زماني به تيغ سانسور گرفتار شده ( البته نه در ايران) آن هم به دليل نشر اكاذيب و ترويج فرهنگ برده داري و توهين به افكار عمومي و اداره ارشاد آن موقع يك كشور اروپايي لغو امتيازش كرده است! و آنوقت خيالم راحت شد كه دست كم وجه مشتركي با مارك تواين دارم و همين كه الان هكلبري فين روي پيشخوان كتابفروشي هاست معني اش اين است كه مي توانم اميدوار باشم رمان بخت برگشته ام از برچسب غيرقابل چاپ نجات پيدا كند.
دوم به جمله زيبايي از ريچارد پك رسيدم : تنها كساني كه كتاب نمي خوانند از كتاب مي ترسند. كمي در دلم آفرين و احسنت گفتم و كتاب را بستم تا اينكه…
شانزدهم ارديبهشت روز غم انگيزي است برايم. پنج سال پيش در همين صبح بهاري، پدر 68 ساله ام ناگهان سكته كرد و خودم گوشي را برداشتم و لازم نبود به حرفهاي سرپرستار بيمارستان زياد با دقت گوش بدهم و فهميدم كه ديگر او را نمي بينم.
هر سال در يكي از روزنامه هاي وزين اين مرز و بوم براي خاطر دل خودمان، عكسش را با متن كوتاهي در صفحه يادبود چاپ مي كنيم و روز قبلش هركدام به بهانه اي دلمان نمي خواهد به بخش آگهي آن روزنامه وزين برويم، چون قلبمان مي لرزد و انبوه خاطرات تلخ و گزنده بيچاره مان مي كنند.
شما هم مي توانيد روباه ها را اهلي كنيد؟!
بعضي از كتابها آن قدر محكم پا بر زمين ادبيات مي كوبند كه ديگر نمي شود براي خوب و بد بودنشان اظهار نظر كرد. بسياري از اهالي داستان، شازده كوچولو را دوست دارند نه به خاطر خط كشي دنياي آدم بزرگها و بچه ها ،بلكه به اين دليل عجيب كه مي دانند هر وقت اراده كنند به راحتي مي توانند بلغزند لا به لاي فصل هاي كوتاه و متنوع كتاب و مناسب با حال و هوايشان، با شازده كوچولو همذات پنداري كنند. شايد شما هم متعلق به همان گروهي باشيد كه صندلي تان را جا به جا مي كنيد و چهل و سه بار به غروب خورشيد خيره مي شويد. شايد كار اصلي تان اهلي كردن روباه هاي اطرافتان است! شايد هم…
تنوع ترجمه هاي مختلف از كتابي كه گويا پرفروش ترين كتاب دنيا بعد از انجيل است كاملا طبيعي به نظر مي رسد .
چند سال قبل ترجمه متفاوت شاملو توجه بسياري را به خود جلب كرد. ورود واژه هاي عاميانه به ساختار شازده كوچولو، هرچند پل ارتباطي مخاطب را با رويدادهاي كتاب نزديك تر مي كرد اما گاهي به نظر مي رسيد كه سايه لحن بر داستان، شازده كوچولو را از تصوير روشن خود جدا كرده است.