نویسنده ها چلوکباب نمی خورند
از خواهرم مي پرسم: به كجاش رسيدي؟ اخم كرده است و زير لب مي گويد: صفحه 49. آب دهانم را قورت مي دهم و مي خواهم چيزي بگويم كه نمي گويم. نظر خواهرم خيلي مهم است. آنقدر مهم كه پايم را تكان مي دهم و منتظر مي مانم. يادم مي آيد او يك كتابخوان حرفه اي است و لازم نيست كتابي را تا آخر بخواند تا كشف كند خوب است يا نه! اهل تعارف هم نيست و مي دانم اگر گند زده باشم بدون رودربايستي حقم را كف دستم مي گذارد. هر وقت خواستم رمانم را برايش ايميل كنم مقاوت كرد و گفت: بذار تابستون بيام. الان نه…
خواهرزاده 12 ساله ام وسط هال دراز كشيده و تلويزيون نگاه مي كند. دانه هاي ريز و قرمز آبله مرغان بدنش را پوشانده است و هر چند دقيقه يك بار چيزي مي خواهد كه بيشتر به ناز و ماچ منتهي مي شود. فارسي خوب نمي داند ولي عجيب عاطفه دارد.
از نگاه كردن به خواهرم خسته مي شوم و با نوازش موهاي پدرام، سرم را گرم مي كنم. كنار گوشش مي گويم: آب پرتقال مي خوري؟ سر تكان مي دهد و مي گويد: چلو كباب!
نمي دانم كباب براي اين دانه هاي قرمز خوب است يا نه ولي جرات ندارم حرف بزنم. مي ترسم طلسم خواندن كتاب شكسته شود.