تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه نوزدهم تیر 1388
مرثیه ای برای یک رمان از دست رفته

نویسنده ها چلوکباب نمی خورند

از خواهرم مي پرسم: به كجاش رسيدي؟ اخم كرده است و زير لب مي گويد: صفحه 49. آب دهانم را قورت مي دهم و مي خواهم چيزي بگويم كه نمي گويم. نظر خواهرم خيلي مهم است. آنقدر مهم كه پايم را تكان مي دهم و منتظر مي مانم. يادم مي آيد او يك كتابخوان حرفه اي است و لازم نيست كتابي را تا آخر بخواند تا كشف كند خوب است يا نه! اهل تعارف هم نيست و مي دانم اگر گند زده باشم بدون رودربايستي حقم را كف دستم مي گذارد. هر وقت خواستم رمانم را برايش ايميل كنم مقاوت كرد و گفت: بذار تابستون بيام. الان نه…

خواهرزاده 12 ساله ام وسط هال دراز كشيده و تلويزيون نگاه مي كند. دانه هاي ريز و قرمز آبله مرغان بدنش را پوشانده است و هر چند دقيقه يك بار چيزي مي خواهد كه بيشتر به ناز و ماچ منتهي مي شود. فارسي خوب نمي داند ولي عجيب عاطفه دارد.

از نگاه كردن به خواهرم خسته مي شوم و با نوازش موهاي پدرام، سرم را گرم مي كنم. كنار گوشش مي گويم: آب پرتقال مي خوري؟ سر تكان مي دهد و مي  گويد: چلو كباب!

نمي دانم كباب براي اين دانه هاي قرمز خوب است يا نه ولي جرات ندارم حرف بزنم. مي ترسم طلسم خواندن كتاب شكسته شود.


ادامه‌‌ی مطلب
دوشنبه یکم تیر 1388
مگر سکوت خداوند
حرفهای تو

به شکل

سکوت خداوند است

ای گلستان

گل

سرخ