تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
وقتی همه چیز خیلی خوب می باشد

و به خوبی و خوشی زندگی ما به پایان رسید!

پسر پادشاه آن دورها!

چند وقتي است كه اسب سفيدتان را بدون سوار، به درختي رو به روي خانه مان بسته ايد. اولش فكر كرديم اشتباه مي كنيم و قاطر مش رجب است كه اين روزها دل و دماغ درستي ندارد و مدام مي نشيند جلوي درخانه اش،‌چپق مي كشد و به زمين و زمان فحش ناموسي مي دهد. علتش را كه مي پرسيم طوري نگاهمان مي كند كه مي فهميم بايد راهمان را بكشيم و برويم تا مرده هامان  در گور نلرزيده اند.

درست نمي دانيم كداممان بود كه اول اسب را شناخت. شايد باورتان نشود،‌ولي همه ما شما را هميشه توي خوابمان مي بينيم. مي دانيد؟ اين روزها تنها چيزي كه دلمان را شاد مي كند خواب هاي خوب است. مثلا اينكه شما بياييد با شنلي سرخ رنگ كه رويش دست دوزي طلايي است. تا اينجايش  خوب است ولي بعدش را ديگر نمي دانيم. حالا  گيريم كه دستمان را هم گرفتيد و برديد به آن دورها! چه فايده اي دارد وقتي دلمان تنگ مي شود براي مش رجب، ننه گلابتون و كبري كه مي گويند خل است و براي يك لقمه نان حاضر است هركاري بكند،‌حتي كارهاي بد؟!

پسر پادشاه آن دورها!

روستاي ما آدمهاي عجيبي دارد.شبها ما بيداريم و روزها مي خوابيم. اينجوري فكر مي كنيم زودتر شما را مي بينيم. ما تازگي فهميده ايم حتي ننه گلابتون هم خواب شما را مي بيند. خودش وقتي اسب بدون سوار تان را كنار درخت سپيدار ديد، با مشت به سينه اش كوبيد و جيغ كشيد: پس خودش كجاست؟

خدا كند شما از بوي گوسفند بدتان نيايد. چون شغل همه ما چوپاني است. گفتيم كه زندگي ما عجيب است. يادتان هست؟

 


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه دهم مرداد 1388
لطفا به صدای نوشتن گوش کنید

 وقتی همه خوابند

حتما براي شما هم پيش آمده كه از خودتان بپرسيد: صداي نوشتن چه موقعي به گوشتان مي رسد؟ شايد عادت داريد صبح تا شب بخوابيد و شبها وقتي همه خوابند، روي نوك پنجه برويد به سمت آشپزخانه، براي خودتان چاي،‌نسكافه يا هرمايع گرمي كه دلتان خواست آماده كنيد و بر گرديد توي اتاق،‌شايد شما از همان هايي هستيد كه هنوز به لباس راحت و حياط قديمي و يا زيرزمين نم دار و چند بسته سيگار معتقدند.

هرروشي دلتان خواست امتحان كنيد. هيچ كس نمي تواند شما را مجبور كند مطابق با قانون و عادت خاصي بنويسيد.

اما محض رضاي خدا با هر وسيله و عادتي كه مي نويسيد به صداي نوشتن احترام بگذاريد. آنقدر اين صدا مهم است كه مي تواند سرنوشت هر نويسنده اي را تعيين كند. حلول اين صدا در روح شماست كه تبديل مي شود به كلمه هايي براي خلق داستان. حتما شنيده ايد جمله هاي داستاني با هر جمله اي در دنيا تفاوت دارند. اين تفاوت از كجاست؟ مي خواهيد بدانيد؟ پس لطفا به صداي نوشتن گوش کنید.

باور كنيد اصلا كار سختي نيست. فقط لازم است آن لحظه طلايي قبل از تماس نوك قلم روي كاغذ را پررنگ تر كنيد. حتما شما هم معتقديد داستان نويسي با هيچ منطقي در دنيا برابري ندارد. يعني اگر قرار بود نويسنده ها بدانند كي قرار است بنويسند؟ كي دلشان چاي يا سيگار مي خواهد؟ كي به ياد عشق هاي قديمي شان تا صبح بيدار مي مانند؟ كي لگد مي زنند به تمام چهارچوبهاي و قوانين دنيا؟ و كي قرار است شكستهاي زندگي شان را قاب بگيرند روي ديوار تا جايي بشود حادثه يا شخصيتي در داستان؟... آنوقت صداي نوشتن را چگونه مي شنيدند؟


ادامه‌‌ی مطلب