تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه بیست و هفتم شهریور 1388
براي دو كتاب كه دوستشان دارم

یکی این همه گل را به آن رشته کوه برساند!

هركسي را بهر كاري ساخته اند. قبول؟ پس از همين اول خط انتظار نداشته باشيد كه دو كتاب شعر خوب كنار دست داستان نويسي باشد و بعد نقد شعر بخوانيد.  

سرگذشت " رشته كوه عزيز" و " يكي اين همه گل را از دستم بگيرد" برمي گردد به چند وقت قبل كه دوست و همكار خوبم – نرگس برهمند- خبر داد مجموعه شعر خودش و همسرش – جواد کلیدری- قرار است به زودي توسط نشر شاملو منتشر شود.

خب اين خبر براي اهالي ادبيات چيزي شبيه ذوق مرگي مي تواند باشد! آن هم وسط اين بگير و ببندهايي كه جان كتابها به لب مولفها مي رسد تا …بگذريم.

خيلي زودتر از آن كه فكرش را مي كردم ، نرگس مهربان خبر خوب به ثمر رسيدن دو كتاب را به من داد. مدتي است كه ما با هم همكار هستيم در محيط آرامي كه براي خودمان ساخته ايم و در گوشه و كنارش سعي مي كنيم يادمان نرود شعر و قصه هم بخش مهمي از زندگي مان هست. سابقه آشنايي ما به اين همكاري برنمي گردد. مال خيلي وقت پيش است. آن وقتي كه من هنوز نرگس را نمي شناختم ولي به واسطه سفري كه مجبور بوديم عده اي دانش آموز را براي مسابقات كشوري شعر و قصه به كرمان ببريم،‌با جواد كليدري همسفر شدم.سفر عجيبي بود. مسئوليت دخترهاي نوجوان با من بود و پسرها با جواد كليدري. من بايد شمربن ذي الجوشن مي شدم تا خوني از دماغ كسي نيايد،‌تا اتفاقي نيفتد،‌تا كسي هوايي نشود، تا خيلي  چيزهاي ديگر و مجبور بودم سختگير باشم تا بچه ها يك هفته اي حساب كار دستشان باشد و يادشان بماند كه سفرمان به كرمان است نه كويت! و بعد رفتار عجيب و آرام جواد كليدري با پسرها را مي ديدم كه برايشان غزل مي خواند، به حرفهايشان گوش مي داد،‌دنبال كارهايشان مي دويد و سفر را آرام پيش مي برد. به گمانم همان سال بود كه ساعت سه عصر به ارگ بم رسيديم. بچه ها غر مي زدند و ما انگار كه نذر كرده باشيم مي رفتيم بالا و بالا و بالاتر و چند ماه بعد كه شنيدم همه چيز در دل خاك فرو رفته است چقدر آن ساعت سه عصر ديوانه كننده بود و آن آخرين آفتاب داغ مردادماه بم.


ادامه‌‌ی مطلب
شنبه چهاردهم شهریور 1388
وقتی مصاحبه بوی پنیر می دهد!

سورئال بودنم را باید از منتقدان پرسید

چند وقت پيش با صفحه ادبيات روزنامه اي در مشهد، گفتگويي داشتم كه هرچند با توجه به فضاي محدود صفحه سعي كردم جمع و جور و مختصر و مفيد به پرسش ها پاسخ بدهم، ولي فكر مي كردم چيز بدي از كار در نيامده است. از آنجا كه واحد هنري آن روزنامه وزين كلي وسواس به خرج دادند وعكس اختصاصي مي خواستند و هيچكدام از عكس هايي كه برايشان فرستادم قبول نكردند! حدسم به يقين مبدل شد كه با اين همه دقت و توجه، تمام همان حرفهاي ناقصم را در همان نصف صفحه پياده خواهند كرد. روزنامه  كه به دستم رسيد متوجه شدم انگار بعضي از سئوالها و بعضي از جوابها بوي پنير مي داده اند و موش ناقلايي آن وسط مسط ها براي خودش هرچه مي خواسته جويده است. اين بود كه برخلاف عادت هميشگي ام كه متن كامل خبرها و گفتگوهايم را اينجا نمي آورم، ضمن سپاس و احترام به دوستان عزيزي كه زحمت كشيدند و بحث هاي خوبي را مطرح كردند كه اگر فرصت بود هركدام مي توانست سرفصل گفتگوي جذابي باشد، آنچه را گفته ام بدون كم و كاست اينجا مي آورم كه مي توانيد در ادامه بخوانيد.شايان ذكر است ليد گفتگو را حذف كرده ام تا صداي كف زدن حضار فقط به گوش مبارك خودم برسد!!!!!


ادامه‌‌ی مطلب