تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

پنجشنبه سی ام مهر 1388
اصلا جای شما خالی نبود

نمایشی از نمایشگاه کتاب

در هفته کتاب و کتابخوانی فرصتی پیش آمد که سری به نمایشگاه کتاب مشهد بزنم و دستپخت ناشران را از نزدیک ببینم.

جای شما خالی نبود وقتی مجموعه های  داستان و شعر را روی یک میز و  کنار کتابهای آشپزی و روانشناسی و طالع ببینی می دیدم.

باور کنید اصلا جای شما خالی نبود. تعداد غرفه هایی که نمایشی از ادبیات را به نمایشگاه آورده بودند به انگشتان یک دست هم نمی رسید. چیپس خریدم و برگشتم!

بعد رسیدم خانه و فاجعه وقتی بود که دیدم کابل های کامپیوترم از پشت میز بیرون افتاده اند و خبر از اتصالی وحشتاکی می داد. یادم آمد که کارگر وسواسی مان افتاده است به جان اتاق من و باز یادم آمد که او عقیده دارد همه وسایل مثل بچه ها هستند و باید حتما شسته شوند. انگار بچه های مرا هم شسته بود!

از این انشا می شود نتیجه گرفت که بهتر است ناشران استانی به نصایح کارگر ما توجه کنند و بعضی از کتابها را زیر شیر آب بشویند تا محو شوند. اینجوری خدمت بزرگی به صنعت نشر کرده اند.

 

جمعه هفدهم مهر 1388
یک علامت سئوال گنده...

به هیچکس بر نخورد لطفا!

اينكه مدتي است داستان نوشتنم نمي آيد و در عوض شعر سپيد مي سرايم و موجبات تفريح و خنده دوستان شاعرم را فراهم كرده ام جاي خود دارد. هر چند روز يك بار با اعتماد به نفس يك شعر مي گويم و براي چند شاعر حرفه اي اس ام اس مي كنم يا مي خوانم و آنها هم  اول به روي خودشان نياوردند و بعد يكي شان كمي گوشم را گرفت و گفت: به جاي اين رقاص بازي ها برو بشين داستان بنويس كه به نظرم مي رسه داري فرار مي كني از داستان نوشتن.

دوست ديگري هم گفت: فكر كنم با اين سرعت نجومي كه شعر مي گي كتاب شعرت زودتر از داستان هات منتشر بشه.

اين بود كه شعله شعر سرودن را پايين كشيدم و از آنجايي كه داستان نوشتنم هم نمي آيد چند وقتي بي وقفه نشستم و يك جريان سيال ذهن عجيب را نوشتم كه به شدت روحم را زخمي كرد و برايم خوب بود تا بدانم به اندازه دو تا رمان ديگر،‌ته ذهنم تصويرهايي ريخته است.

بعد آن جريان هم قطع شد و حالا مدتي است مثل فال حافظ كتاب مي خوانم و پرت مي كنم زير تختم. چيزي كه برايم عجيب است اين روزها، سيل انتشار مجموعه داستانها و رمانهايي است كه تا قبل از اين فكر مي كردم به دليل محتوا و يا جهت گيري نويسنده ، هيچ وقت مجوز نمي گيرند


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه دهم مهر 1388
بررسی داستانی کوتاه از ویرجینیا وولف

 یک لکه کوچک روی دیوار است خانم وولف!

مدتي قبل فرصتي پيش آمد كه چند روزي در جلسات فشرده شناخت داستان كوتاه خانم دكتر يموت شركت كنم. بعد از مدتها خاطره استاد و شاگردي و تكليف و امتحان دوباره برايم زنده شد. يكي از تكليف ها تجزيه و تحليل داستان كوتاه "نقش روی دیوار" اثر ویرجینیا وولف بود كه البته چند نقد و تجزيه و تحليل ديگر هم كنارش بايد انجام مي داديم. اين داستان را دوست دارم چون ويرجينيا وولف را دوست دارم. هنوز هم هروقت دلم مي گيرد يادداشت هاي روزانه اش را مي خوانم و فكر مي كنم با آن ذهن پرهياهو چطور توانسته است 59 سال دوام بياورد؟! كاري كه روي داستان انجام شده فقط بررسي عناصر داستان است ولي همين كه فرصتي برايم پيش آورد تا چند بار بخوانمش خيلي خوب بود.

 شنبه 11 فوريه 1928

چنان سردم است كه قلم را به زحمت در دست گرفته ام. بيهودگي همه چيز؛ مدتي است كه مدام آن را احساس مي كنم. هاردي و مرديت با هم مراكه كسل بودم با سردرد به رختخواب فرستادند. حالا اين احساس را مي شناسم؛ هنگامي است كه نمي توانم جمله اي بسازم، زير لبي زمزمه مي كنم و مي جنبم و هيچ چيز از ذهنم نمي گذرد، مغزم به پنجره اي خالي مي ماند. در اين مواقع در اتاقم را مي بندم و به رختخواب مي روم ، در گوشم پنبه مي گذارم و يكي دو روز دراز مي كشم و در زمان به چه مسافت هايي سفر مي كنم اگر اجازه بدهم چه " حس هايي" در ستون فقرات و سرم گسترش مي يابند؛ چقدر خستگي مبالغه آميز و چقدر اضطراب و نااميدي؛ و رهايي بهشتي و استراحت و بعد باز اندوه... ( يادداشت هاي روزانه ويرجينيا وولف)


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه پنجم مهر 1388
برای داستان هایی که دفن می شوند

سلام پاییز جان! اگر از حال ما می پرسی ...

من فكر مي كنم بايد بدون فكر كردن نوشت.من فكر مي كنم فقط بايد نوشت.

من فكر مي كنم صندوقچه هاي قديمي مادربزرگ حالا به كار مي آيد. براي روزهايي كه نبايد خواند...بايد نوشت.من فكر مي كنم اين روزها را حيف است از دست بدهيم. حيف است كبك شويم و سرمان را زير برف پنهان كنيم. من فكر مي كنم بهتر است داستان هايمان را با خودمان دفن كنيم.

كسي چه مي داند؟

شايد يك روز كه خيلي دور است، نسخه هاي خطي داستان هاي ما را نسلي از زير خاك در آورند كه ديگر نمي دانند كتاب چيست؟

من فكر مي كنم بهتر است منتظر بوي بهبود از اوضاع جهان نباشيم.تمام اين روزها نوشتني اند. حالا كه پاييز آرام و سنگين از راه  رسيده است ، بدون توجه به بوي مهر و ماه مدرسه،‌بايد تا نصفه شب بيدار ماند و نوشت. نمي دانم چه چيزي را....

همين كه يادمان  بماند حس غريبي به نام نوشتن بايد زنده بماند براي اين روزهاي خاكستري خوب است.من فكر مي كنم پاييز براي همه ما خوب است. براي نو شدن،‌زنده شدن، نفس كشيدن. ما كه هيچ كدام برگ خشك نيستيم. هستيم؟

من فكر مي كنم فكر كردن به ماشين هاي بزرگي به نام " چاپ" و اداره بزرگي به نام " اداره كتاب" لذت پاييز را از همه ما مي گيرد. شايد اين زمستان دوباره كرسي راه بيندازيم. دوباره بنشينيم دور هم و داستان خواني كنيم. فقط اينطوري است كه لذت داستان دوباره مي خزد به هزارتوي روحمان

من فكر مي كنم صفحه معرفي كتاب دروغ بزرگي است براي اين روزها كه خودمان نيستيم وقتي مي خواهيم با كتابهايمان پز بدهيم. وقتي حتي با احتياط طرح جلد انتخاب مي كنيم.

من فكر مي كنم دو انگشت بگذاريم روي هرچه شهرت است و اسم و رسم نويسندگي و لبهايمان را بجنبانيم و فاتحه اي بخوانيم براي آنچه تا به حال برايش خودمان را كشته ايم و آني نشده است كه خواسته ايم.

برويم دنبال لحاف كرسي، خودكارهايي كه روي انگشت فشار نمي آورد و انتخاب آدم هايي كه به پاييز احترام مي گذارند

من فكر مي كنم بايد بدون فكر كردن نوشت.

من فكرمي كنم فقط بايد نوشت.