تبليغاتX
این یادگاری من است؛ روزنوشت های مریم حسینیان

جمعه بیست و نهم آبان 1388
پرتره ی مرد ناتمام
كسي مي تواند اين پرتره را تمام كند؟

مجموعه داستان ها هميشه اين حس مرموز را منتقل مي كنند كه روزي، جايي، نويسنده اي نشسته است و تمام داستان هاي چند ماه يا چند سال گذشته اش را اندازه گيري كرده تا ببيند كدامشان قدبلندترند براي اينكه اول مجموعه بايستند و سايه بيندازند بر كوتاهترها. گاهي سفارش دوستي هم ضميمه مي شود و محض علاقه و احترام و اين چيزها،‌داستان آخر مي آيد اول و …همين ديگر! كتاب جمع و جور مي شود و مخاطب مي ماند و داستان هايي كه بايد ذره ذره خوانده شوند تا حس هركدام ، مزه ديگري را از بين نبرد.

اما حسن مجموعه داستان هاي پيوسته در اين است كه جريان ذهن مخاطب قطع نمي شود و پازلي با تكه هاي ريز به مرور شكل مي گيرد و شايد پرتره ي مردي ناتمام كامل شود.

اولين مجموعه داستان امیرحسین یزدان بد- پرتره ي مرد ناتمام -   مجموعه اي متفاوت است و تلاش مي كند " مهرداد ناصري" را تا آنجا كه خط هر داستان اجازه مي دهد معرفي كند.

مهرداد ناصري معلم ادبيات است و ذهن درگيرش از زمان دانشجويي تا حالا كه به خاطر درد مفصل مجبور است روي توالت فرنگي بنشيند، به دنبال معناي هستي است.او با زني كه حتي نمي داند واقعا دوستش دارد يا عادت كرده به زندگي با او،‌سالهاست زير يك سقف نفس مي كشد. بچه اي در ميان نيست و سرماي زندگي ، مهرداد ناصري را وادار مي كند تا مثل مردي شكست خورده و معمولي به جان پدربزرگي نق بزند كه زماني در اداره نظميه بازپرس بوده و بروبيايي داشته و موقع تحقيق روي پرونده ي قتلي سياسي ،‌استعفا مي دهد و مغازه خرازي راه مي اندازد. به گمان مهرداد ناصري ريشه تمام بدبختي هاي زندگي اش همين پدربزرگ بوده است.

 


ادامه‌‌ی مطلب
جمعه پانزدهم آبان 1388
برای بابا

جان مریم چشماتو وا کن!

با صداي بلند مي گويم: داره بارون مي ياد. مامان براي خودش فال مي گيرد. مي خندد و مي گويد: از كجا مي دوني؟ مي گويم: كانال كولر دروغ نمي گه.

امشب اولين باران باريد. مثل همان اولين باران پاييزي كه نشستيم و با هم مستند فصل سرد فروغ را ديديم و نمي دانم چرا آن همه غصه خورديم.

حالا دو تا كاج باغچه از شر من راحت مي شوند. مي توانند يك دل سير آب بخورند. كاج هاي تو بايد سيراب و زنده باشند.می شود اگر صدایم را می شنوی فقط یک بار چشمهایت را باز کنی؟

هنوز دستهايم را نشسته ام.خب آنفلوانزاي خوكي بگيرم.چه مي شود مگر ؟مي توانم به اين زودي بشويمشان؟ نوك انگشتانم بوي خاك تو را مي دهند.بوي خاك خيس تو...

شنبه نهم آبان 1388
زنده باد چارلز دیکنز...

کاش با شنل قرمزی ازدواج می کردید!

چارلز ديكنز: " شنل قرمزي كوچك نخستين عشق من بود. با خود مي گفتم اگر مي توانستم با او ازدواج كنم، به سعادت كامل مي رسيدم."

 همين گفته چارلز ديكنز باعث شد كه كتاب " افسون افسانه ها" نوشته برونو بتلهايم را با لذت شروع كنم. فكرش را بكنيد چه كلاف خوش رنگي در ذهن او جريان داشته است. روياها و خاطره هاي  ديكنز حتما پر از انشعاب بوده اند كه اگر غير از اين باشد هرگز ديكنزي در كار نبود.هيچ وقت تا به حال با اين دقت به قصه هاي پريان فكر نكرده بودم. اينكه تفاوتشان با اسطوره ها در ترفندي براي فرار از رذيلت و فضيلت است و برتري قصه هاي هزار و يك شب ايراني بر افسانه هاي فانتزي غرب؛ در پيچ و خم هاي به ظاهر غيرضروري آن است.

زيباترين تحليلي كه تا به حال از قصه و افسانه شنيده بودم در اين بود كه شاخ وبرگ و جزئيات در قصه هاي پريان سبب مي شود كودك فرصت همذات پنداري با قهرمان قصه را داشته باشد.حتي گاهي او خود را شبيه غول مي بيند و نه فقط پري هاي قصه! و همين است كه قصه هاي شب مي شوند روشي درمانگر براي روان كودك.

اين كتاب را به همه داستان نويسان پيشنهاد مي كنم. نه فقط به اين خاطر كه قصه هاي پريان و كودكان را بهتر بشناسند بلكه كاربرد جزئي نگري در داستان تا عمق قلمشان رسوخ خواهد كرد.

 


ادامه‌‌ی مطلب
یکشنبه سوم آبان 1388
نگاهی به کتاب آویشن قشنگ نیست

اسمش را مي گذاريم آويشن. قشنگ نيست؟

خيلي وقت بود ميخكوب لحن داستاني نشده بودم. انگار همان لحظه كه داستان را مي خواني؛ كلمه ها از دهان شخصيت ها بيرون بريزند.

مدتي پيش سیامک  پرسيد: كتاب آویشن قشنگ نیست را خوندي؟ خواستم بگويم دم دستم نبوده است كه بخوانم و يا اينكه توي كتابفروشي كه هميشه مي روم نديده ام ولي يادم آمد اسمش را زياد شنيده ام و وقتي بيشتر حواسم جمع شد فهميدم قبل از كتاب،‌ نويسنده اش را با كامنت هاي مودبانه و مهربانش همين جا شناخته ام. به گمانم تصوير جلد را براي اولين بار كنار وبلاگش ديدم. سيامك فقط گفت: كتاب خوبيه. حتما خوشت مي ياد. به خصوص اسم داستان ها قشنگه.بعد هم از دندانپزشك بودن نويسنده اش گفت و اولش فكر كردم لابد به دليل هم رشته بودن،‌خواسته است ناني هم به قرض رفيقي بدهد...ولي از همان موقع دوست داشتم آويشن را بخوانم!

گذشت تا اينكه سيامك مشهد آمد و با بچه ها قراري گذاشتيم دور هم جمع شويم و مطابق معمول داشتيم به شيوه بازجويي فني پليسي  از زيرزبان همديگر در مي آورديم كه هر كداممان يك گوشه دنيا چه غلطي مي كنيم كه جلد زرد رنگ آويش قشنگ نيست را روي ميز ديدم و  خوشحال شدم. گفتم: مال من؟ سيامك مثل هميشه كه محبت و خوشحالي و غم و عصبانيتش شبيه به هم است سري تكان داد و گفت: حامد اسماعيليون را ديدم... ده جلد كتاب را برایم امضا کرد. كتاب را همان جا باز كردم. خط ريز مرتبي با خودكار آبي به چشمم خورد: اسمش را مي گذاريم آويشن. قشنگ نيست؟

همان شب كتاب را شروع كردم. يادم مي آيد توي داستاني خوانده بودم پسربچه اي خوراكي خوشمزه اي داشت و براي اينكه دير تمام بشود تكه تكه اش كرد و جايي دور از چشم دوستانش قايم كرد تا هر روز برود و ذره اي بخورد و لذتش تا مدتها زير زبانش بماند.

داستان اول كتاب " رضا" آنقدر جذاب بود كه كتاب را بستم تا "مهدي" را فردا بخوانم،" بهادر" را پس فردا،‌"اهورا" را روز ديگر و" نيلوفر" و" نيما" براي لحظه هايي بماند كه دوست دارم كش بيايد و كلمه هايي جان دار و پخته را بريزم توي ذهنم.


ادامه‌‌ی مطلب