تبليغاتX
این یادگاری از من است

 بی زحمت یقه ادبیات را رها کنید

 

تقصیر هیچ کس نیست که وقتی بیکار می شویم، با دهان باز می نشینیم پای قصه ها و خاطرات مادربزرگ و چشم هایمان را می بندیم وقتی تفال می زند به حافظ ، یا چند بیت از سعدی مزمزه می کند و بعد به محض اینکه بخشی از ادبیات کهن را میان کتابهای درسی می بینیم از آن صفحه فرار می کنیم و کتاب را می بندیم.

تقصیر هیچ کس نیست که احساس می کنیم دوره یار و گیسو و خط و خال گذشته است و هر وقت دوستی غزلی این چنین برایمان می خواند لبخند کجی می نشیند روی لبهایمان و محض خودنمایی هم که شده تاکید می کنیم که : دوره این کهنه پرستی ها تمام شده و آن وقت معر آن ماعر موبلندی را به عنوان آس برنده رو می کنیم که پر است از گیتار و فنجان و قهوه و سیگار.

تقصیر هیچ کس نیست که آن وقتها تا کتاب نمی خواندیم ؛ خواب به چشممان نمی آمد و برنامه هایمان را طوری تنظیم می کردیم که محض شنیدن داستان هم که شده به جلسه داستان خوانی دوستانمان برویم . اما حالا بی تفاوت از کنار کتابفروشی ها می گذریم و خیلی که هنر کنیم لحظه ای جلوی دکه مطبوعات می ایستیم و تیتر روزنامه ها را مرور می کنیم. چرا خجالت بکشیم؟

سر درآوردن از راز کشته شدن آن دختر فراری ؛ خیلی مهم تر از خواندن داستان کوتاهی است که دوست بیکار داستان نویسمان توصیه کرده حتما بخوانیم.

تقصیر هیچ کس نیست که قبلا داستان ها و اشعار ساده و دلنشین را ترجیح می دادیم، دستی بر قلم داشتیم، غروبهای جمعه که دلمان می گرفت خودمان را در دفتری قدیمی تخلیه می کردیم، اما حالا مینی مال ها و رمان های عجیب و غریب را می پسندیم و لذت می بریم که آخر داستان را نمی فهمیم.

 

یک نکته مهم

ذهن شاعر و نویسنده ، مملو از فضاها ، تصاویر و آدم هایی است که امروز می بیند، امروز می شناسد و تاثیر می گیرد و شاید فردا تبدیلشان کند به جوهر خودکار و کاغذ.

 

آن وقتها ، پنجره ها رو به حیاط و باغچه باز می شد. سماور قل قل می کرد وقتی مرد خانه با نان تازه قدم به حیاط می گذاشت. بوی ریحان های خیس و رطوبت خاک، خستگی کار را از بند بند وجودش پاک می کرد. همان موقع بود که " امیر ارسلان نامدار"، لیلی و مجنون"، " بینوایان"  و  " شوهر آهو خانم" به دل می نشست.

 

آپارتمان ما طبقه چندم است؟ رو به کدام تپه ماهور باز می شود؟ همان که چند بولدوزر به جانش افتاده اند تا به اندازه شهرکی جدید ؛ خاک از دلش بیرون بیاورند؟ وقتی کلید می اندازیم توی قفل، ساعت از چند شب گذشته است؟ یاد قرض هایمان می افتیم، شام سرد شده، شاید تلویزیون به دادمان برسد. هر کانالی را که عوض می کنیم یا چند نفر از شدت خوشمزگی توی سرو کله هم می زنند یا می فهمیم که سی و دو نفر در سیل یا آتش سوزی اخیر بورکینا فاسو کشته و زخمی شده اند و یا اخیرا روح و جن و شیطان با چهر های مختلف در انواع سریال ها و فیلم های تلویزیونی  یادمان می آورند که اگر کار بد کنیم جیز می شویم.

 

همان نکته مهم

ذهن شاعر و نویسنده، مملو از فضاها، تصاویر و آدم هایی است که امروز می بیند...

 

تقصیر هیچ کس نیست ، ذائقه ادبی ما تغییر کرده است . اگر بخواهیم بنویسیم از همان دستمایه هایی استفاده می کنیم که اندوخته ایم و اگر بخواهیم مطالعه کنیم به سراغ روایت هایی می رویم که با هر لایه از آن می توانیم همذات پنداری کنیم. این شرط لذت بردن از خواندن است.

باور کنید تقصیر هیچ کس نیست . ما می خواهیم بنویسیم، مطالعه کنیم همان طور که می توانیم. مگر ادبیات جدا از زندگی است؟ ما عوض شده ایم.

سعی خودمان را می کنیم. به قلب تجربه هایمان می زنیم. پنجره را باز می کنیم. برای نفس کشیدن، تازه شدن و نوشتن. تقصیر ما چیست که آن تپه ماهور جلوی چشم ماست؟ این همه ماشین، دود، چهره های عبوس و اخم و بیحوصلگی تقصیر ماست؟ ...شاید هم باشد.  

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 11:33 PM  توسط مریم حسینیان