لطفا کفشهایتان را از وسط داستان جمع کنید!
اتفاقي، كتابي را از کتابخانه ات ، مي كشي بيرون. يك نفس تا آخر داستان پيش مي روي. احساس مي كني سرشار شده اي. مجموعه اي ديگر را بر مي داري و بعد آن یکی را که دوست صميمي ات به تو هديه داده، مي گذاريش كنار براي پنجشنبه شب.
آخر، اين رمان را بايد بدون ترمز خواند.
چند كتاب مبانی هم هست. تقسيم بندي مي كني براي روزهاي هفته.
با خودت فكر مي كني وقتي همه اين كتابها را بخواني، حتماً اوضاع نوشتنت بهتر خواهد شد، مگر ممكن است اين همه كتاب بخواني و فايده اي نداشته باشد؟ پس از مدتها تمرين نوشتن؛ حالا درست خواندن را ياد گرفته اي؛ بدون اين كه زحمت زيادي بكشي متوجه مي شوي كه ضعف يا قوت داستانهايي كه مي خواني كجاست؟
يادت مي آيد چند سال قبل براي نشریه ای ( از همین توقیف نشده ها!) داستان فرستادي و در بخش پاسخ به نامه ها پايين اسمت، نوشته شده بود كه بهتر است مدتي مطالعه داستاني پيوسته اي داشته باشيد.
آن موقع درست متوجه نمي شدي كه داستان خواندن بر داستان نوشتن چه اثري دارد؟ ولي حالا كنج اين چادر سرخپوستي، پس از نوشيدن يك ليوان چاي داغ كاملاً فهميده اي، با گوشت و پوست و خونت فهميده اي كه داستان خوب بهترين معلم است.
خواندن صحنه پردازي، فضاسازي، شخصيت پردازي قوي انگار دست تو را مي گيرد و از ميان توده اي ضعف و ندانم كاري بيرون مي كشد.
و ديگر اين كه بايد چوب كبريت پشت پلكهايت بگذاري تا باز بمانند. آنقدر خميازه كشيده اي كه از كتابها خجالت مي كشي.
مدتهاست كشف كرده اي كه داستان خوب حرمت دارد و بايد با شوق خوانده شود.
خوب نمي شود! هر كاري مي كني فايده ندارد. خودت بهتر مي داني كه يك جاي كار مي لنگد.
مشكل اينجاست كه هر وقت اعتماد به نفس نوشتن پيدا مي كني و مثلاً بعد از خواندن چهارده كتاب خوب مي روي توي چادر، چراغ مطالعه زوم مي شود روي سررسيد سال قبل و خودكار آبي را بين انگشتانت با قدرت مي چرخاني، آن وقت به پاراگراف دوم كه مي رسي كار خراب مي شود. مشكل در پياده كردن عناصر داستان نيست. به شدت احساس مي كني كه پشت خطوط داستانت، دو تا پا با كفشهايي بزرگ مي روند و مي آيند.
چند بار سعي كرده اي پاها را نديده بگيري و كارت را ادامه بدهي، اما... نه نمي شود.
پاها آنقدر به خطوط داستانت لگد مي زنند كه اعصابت به هم مي ريزد و بعد مي نشيني و به چاره كار فكر مي كني و اينجاست كه تصميم مهمي مي گيري.
تمام خطوط داستانت را پاك مي كني و بعد حيران مي ماني. آن كفشهاي مشكي با پاشنه اي چهار گوش، مال توست. آن پاها هم پاهاي توست و... واي ردپاي خودت را همه جاي داستان مي بيني. خوب كه دقت مي كني متوجه مي شوي حضورت در لابلاي خطوط به وضوح حس مي شود. آخر, تو عادت داري براي تمام شخصيتهايت تصميم بگيري، همه اعمالشان را زير نظر داري، نمي گذاري داستان، خودش پيش برود.
خواننده داستانهاي تو احساس مي كند يك نفر، يك نويسنده، كفشهايش را به پا كرده و همه جا راه مي رود. تو به جاي همه قضاوت مي كني، اصلاً انگار نه انگار كه شخصيت داستانت روحيه اي متفاوت دارد.
خودت سرنوشت داستان را تعيين مي كني و همين جاست كه داستان به دل نمي نشيند و تصنعي مي شود.
نتيجه گيري منطقي
داستان را آزاد بگذار. بگذار با توجه به شخصيت پردازي، فضا و سوژه، حادثه رقم بخورد. خودت بر داستان نظارت نكن.
نتيجه گيري غيرمنطقي
آرزو به دل مخاطب تو مانده است كه وقتي داستانهايت را گوش مي دهد ساق پايش درد نگيرد. بدجوري با نوك كفشهايت لگد مي زني .بگذارشان كنار... راستي كفشهايت كو؟!