<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>این یادگاری از من است </title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 09:01:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>برای غول ادبیات آمریکای لاتین</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-214.aspx</link>
<description>
&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;فوئنتس پوست انداخت&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;img src=&quot;http://www.khabaronline.ir/images/2011/5/11-5-7-9344129.jpg&quot; style=&quot;width: 469px; height: 332px;&quot; /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;حالا یکی از سه یار غار مرده است. هیچ کس حال نویسنده ای را نمی تواند بفهمد که وقتی رمانش را به پایان می رساند ، می میرد. چقدر خوشبخت بود &lt;a href=&quot;http://khabaronline.ir/detail/213816/culture/literature&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;کارلوس فوئنتس&quot;&gt;کارلوس فوئنتس&lt;/a&gt;! فقط اینکه دلم بدجوری برای مارکز شور می زند.بهتر است فعلا زنده بماند.یوسا که جای نگرانی ندارد. نوبلش را گرفته، هزار و یک شبش را بازی کرده، رمان تازه اش را شروع کرده... پس حسابی زنده است. می ماند گابریل گارسیا مارکز که به یقین امروز حال خوشی ندارد. لابد به روزهایی فکر می کند که می نشستند دور یک میز در کافه ای دور و هیچ فکر نمی کردند روزی هرکدام به سویی بروند. حالا مکزیک اندوهگین است و چه باشکوه است اندوه کشوری در سوگ نویسنده ای قدرتمند. &lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 09:01:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-214.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تبریک به مهدی یزدانی خرم</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-213.aspx</link>
<description>
&lt;img hspace=&quot;0&quot; height=&quot;193&quot; border=&quot;0&quot; align=&quot;left&quot; width=&quot;128&quot; vspace=&quot;0&quot; src=&quot;http://up.vatandownload.com/images/nwdzkwpfdioj36eumr2z.jpg&quot; /&gt;&lt;p style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font&gt;&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;من منچستر یونایتد را دوست دارم&lt;/font&gt;...منتشر شد&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;هنوز کتاب را ندیده ام ولی دوست دارم اولین نفری باشم که به مهدی عزیز تبریک بگویم، به خاطر تمام زحماتی که برای سطر سطر این کتاب کشیده است. به خاطر اندوه غریبش، به خاطر مهربانی عمیقش و به خاطر قدرت تحسین برانگیز قلمش. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکشنبه روز خوبی خواهد بود اگر خداوند اراده کند. ساعت 18 مهدی یزدانی خرم در کتابفروشی &lt;a href=&quot;http://cheshmeh.ir/cms/page.aspx?guid=1442ac11-40ac-48af-a7c1-de5ca35204da&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;نشر چشمه&quot;&gt;نشر چشمه &lt;/a&gt;درباره ی اثر تازه اش گفت و گو خواهد کرد و دومین رمانش را برای دوستان، امضا می کند. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 17:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-213.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای بهاره ، مهدی و نگار</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-212.aspx</link>
<description>
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#009900&quot;&gt;پسری مرده بر آستانه ی پنجره ات*&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;نمی دانم چرا کلمه ی &quot; ازدحام&quot;  همیشه روی روانم راه می رود. هیچ خوشحال نمی شوم از شنیدن خبر شلوغی فضاهای عمومی. به گمانم نوعی بی اعتباری در هر ازدحامی هست که مرتبط با بی مسئولیتی و تعبیر غلط از هسته ی اصلی ماجراست. مثل همین نمایشگاه کتاب که شبیه لانه ی مورچه شده و افتخار می کنیم که از سر و کول هم بالا می رویم. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;حالا &lt;a href=&quot;http://khabaronline.ir/detail/212692/society/events&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;فاجعه&lt;/a&gt; اتفاق افتاده است. به همین سادگی بهاره و مهدی و نگار 7 ساله مرده اند. زیر دست و پا له شده اند. برای اینکه یک نفر که اسمش مسئول برنامه بوده یادش رفته تعداد درهای خروجی را با حجم آدم ها تنظیم کند. این ها را هیچ کس آن موقع نمی دانسته. حتی خاله شادونه هم لابد خوشحال بوده از اینکه این همه آدم با حرکت دست هایش بالا و پایین می پریده اند. حتما نگار و بهار و مهدی از خوشحالی جیغ می کشیده اند و دلشان نمی خواسته برنامه به این زودی تمام شود. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;امروز مامان های بچه های مرده، صورتشان را می خراشند، غش می کنند، خودشان را نفرین می کنند و از خدا می خواهند داغ باعث و بانی برنامه ی &quot; خاله شادونه&quot; به دل مادرش بماند! حالا فرماندار شانه خالی می کند از زیر بار مسئولیت، مدیر برنامه ها بازداشت می شود، صدا و سیما شانه بالا می اندازد و خاله شادونه اظهار نظر فنی می کند و درهای خروجی را نشانه گرفته است. اما... بهاره و مهدی و نگار مرده اند. گویا حال چند کودک دیگر هم وخیم اعلام شده. مهم است مگر؟ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;مهم این است که مرز بازدید کنندگان نمایشگاه کتاب از پنج میلیون نفر هم گذشته است و &lt;a href=&quot;http://isna.ir/fa/news/91022112497/&quot; target=&quot;_blank&quot;&gt;محسن پرویز&lt;/a&gt; کمی انگار..فقط کمی دیر اظهار نظر کرده است! چه فرقی می کند مامان های بچه های مرده، روز مادر داغدار شده اند؟ مهم این است که ما خیلی موفق شده ایم در خیلی چیزها. حافظه ی کوتاه مدت ما همین روزها پاک می شود، دوباره خاله شادونه می رود شهری دیگر و بچه های زیادی را خوشحال می کند و خودش را به در و دیوار خواهد زد که مسئولین، آن دو در خروجی آخر سالن را  اعدام کنند. همین روزها کتاب های عامه پسند و جیبی و پالتویی و مملو از درس عبرت برای جوانان! که در ازدحام جمعیت به خورد ملت داده شده اند در همان تیراژهای محدود متوقف می مانند و سرانه ی مطالعه حتی دو دقیقه و سی ثانیه هم نخواهد شد. سال بعد هم نمایشگاه کتاب همینی هست که هست. فقط معلوم نیست مورچه های کارگر به دنبال کدام خرده نان سرشان را پایین می اندازند و راه می افتند. &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;اگر روزی از روزها که نشسته اید و به یاد بچه های قدیم، بل و سباستین، گوریل انگوری، دختری به نام نل و یا پلنگ صورتی را می بینید، تقه ای به پنجره ی اتاقتان خورد، اصلا تعجب نکنید. بچه های مرده آمده اند تا ببینند شما از مادرشان خبری دارید؟ &lt;/p&gt;
&lt;p align=&quot;justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;* عنوان داستانی است اثر بروس هولند ، ترجمه اسدالله امرایی &lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 11:34:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-212.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ایشان یار مهربانند</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-211.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;یاس های خداوند...&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;فکر می کنم هیچ خوشبختی بالاتر از این نیست که وقتی از پله ها بالا می آیی، بوی یاس امین الدوله مشامت را پر کند. آن وقت موسیقی که دوست داری پخش کنی، چای دم بکشد، آدم باشعور و مهربانی هم همراهت باشد که اصولا سه سال قبل از اینکه تو به چند کتاب جدید فکر کنی، همه اش را خریده و توی قفسه اش چیده است! و زحمت انتخاب را هم برایت کشیده و اصلا به روی خودش نمی آورد که تو مثل گنجشک هی می پری از این ردیف کتاب به آن ردیف کتاب و مثل بچه هایی که سیصد پاکت چیپس و پفک کنارشان دارند و خل شده اند از خوشی، ذوق می زنی و البته از شدت ذوق و شوق هیچ کدامشان را هم هیچوقت درست و حسابی نمی خوانی. حالا به این خوشبختی باران را هم اضافه کن که از بس دیوانه وار می بارد حتی خود خدا هم خنده اش گرفته است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;در دست گرفتن کتاب و  نگاه کردن به قفسه های کتاب هم می تواند حال آدم را خوب کند. کتاب داشتن و لمس عطف های رنگارنگ، یک جور حظ ادبی و شوق وصف ناپذیر را از سرانگشتان به وجودت منتقل می کند که با هیچ حس خوشایندی قابل مقایسه نیست. برای همین هم هست که کتابخوان ها وجه مثبت و مهربانی دارند که در گروههای دیگر اجتماعی کمتر می توانی به وضوح ببینی. و درست به همین دلیل هیچ وقت کتابهای اینترنتی نخواهند توانست جایگزین معتبری برای کتاب های کاغذی باشند. مگر می شود بوی یاس امین الدوله در هزارتوی ذهنت لانه کند، موسیقی مورد علاقه ات را گوش کنی، و بعد چشم بدوزی به مانیتور؟ این زل زدن به صفحه ای روشن و نور زیاد، هیچ وجه تشابهی با آن حس مثبت و مهربان کتابخوانی ندارد. درست مثل اینکه برای دوست داشتن، گرمای مطبوع حضور لازم است. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;کتاب به کتابخوان تشخصی جاودانه می بخشد. به گمانم یکی از روزهای آفرینش، لوح گلی خلق شد. حتما همین طور بوده است وگرنه در آن سکوت دلهره آور، چطور گلی مرغوب جان گرفته است؟ لابد بوی یاس امین الدوله پیچیده است در عرش...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 May 2012 00:48:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-211.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نمایشگاهی به نام کتاب</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-210.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#009900 size=3&gt;&lt;STRONG&gt;نمایشگاهی آموزنده برای مردمی همیشه در صحنه!&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خب دیگر، ساعت شنی برگشته است و آهسته آهسته نمایشگاه کتاب تهران آماده می شود تا درهایش را به روی مردم تشنه ی کتاب...نه! مردم علاقه مند به کتاب...نه! مردم خیلی زیاد اهل مطالعه...نه! مردم به شدت وصل به کتاب...نه! خلاصه به روی مردم خوب و همیشه در صحنه، باز کند. نمایشگاه کتاب تهران سال هاست که نامش را اشتباه انتخاب کرده است. البته هم نامش هم جایش. به نظر می رسد طفلک بیچاره با آن همه کتابی که حمل می کند نقشی در انتخاب مکان و زمان و عنوان و کاربردش ندارد. یادم می آید چند وقت پیش در جلسه ای کاری داشتیم توی سر خودمان می زدیم که برنامه ریزی اجرایی کنیم برای ماههای بعد. این وسط یکی از رفقا گیر داده بود به اینکه :&quot; کسی اینجا می دونه تفاوت راهبرد با راهکار چیه؟ هان؟ می دونین یا نه؟&quot; قیافه ی همه ی ما شبیه ببعی در سری کلاه قرمزی شده بود. فکر کنم چند نفری فقط بلد بودیم بگوییم :&quot; کاهوووووو&quot; وقتی خوب تحقیر شدیم و جلسه هم تمام شد و برنامه ها هم به باد رفت، تازه با خودم فکر می کردم که حالا اگر ندانیم تفاوت راهبرد و راهکار چه هست فرقی هم می کند برای برنامه ریزی های ما؟ فردایش فهمیدیم که طرف اصلا برنامه نداشته برای آن جلسه و موفق شده بود با سیستم &quot; کاهو&quot;فضا را به نفع خودش پیش ببرد. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این ها را نوشتم که برسم به توزیع کاهو در نمایشگاه کتاب تهران. واقعا چرا به نمایشگاه کتاب می رویم؟ که دیوانه شویم از شدت شلوغی و ازدحام؟ که واریس بگیریم برای تهیه ی بن کتاب؟ که با نایلون خریدهایمان بکوبیم به پای ملت تا شنا کنیم رو به جلو و با نویسنده ی محبوبمان که دقایقی رصد شده است عکس یادگاری بگیریم؟ که چه بشود واقعا؟ با غرفه های کوچک و آب رفته ی امسال و ازدحام جمعیت و راهروهای باریک میان غرفه ها و ظاهرا دو سه غرفه یکی شدن بعضی ناشران! چه لذتی دارد این نمایشگاه؟تا آنجا که به یاد دارم و از دوستان شنیده ام، در بخش کتابهای خارجی هم اگر نیم روز اول کسی موفق شد شیرجه بزند وسط کتابها و عناوین مورد نظرش را شکار کند که بازی را برده است وگرنه در روزهای پایانی دلال های کتاب هم چیزی گیرشان نمی آید،چون اصولا این نمایشگاه برای معرفی کتاب و نویسنده و ناشر بنا نشده است. ( تفاوت راهبرد و راهکار دقیقا همین جاست!!!) نمایشگاه کتاب تهران بازار بزرگی برای فروش است و پیروزی از آن ناشرانی است که فقط دفتری دست و پا کرده اند و با روش &quot; پول از شما کتاب از ما&quot; به اسم و رسمی رسیده اند و حل شده اند میان مراکز پخش معتبر کتاب و یا از نظر مالی توان راه اندازی فروشگاهی اختصاصی در طول سال را برای فروش کتاب ندارند. معمولا  چنین ناشرانی در این بازار مکاره ی کتاب، بهترین مجال را دارند برای دیده شدن و پاس کردن چک های برگشتی و رسیدن به نان و نوایی هرچند اندک و البته زدن مخ آنهایی که عشق چاپ کتابند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;واقعا نمی دانم در نمایشگاهی که فضای مناسب در اختیار ناشران معتبر قرار نمی گیرد تا به معرفی نویسندگان، کتاب های تازه منتشر شده و اشاعه ی فرهنگ از طریق مواجهه با مخاطب و بحث و گفت و گو بپردازند، چه ضرورتی دارد سر و دست شکستن برای این ده روز؟ در روزگاری که اغلب کتابفروشی های معتبر،قادرند به فاصله ی زمانی اندک و با پوشش وسیع، کتابهای جدید و لایق را در اختیار مخاطب قرار دهند، از سر و کول هم بالا رفتن برای خرید کتاب چه معنایی دارد؟ اگر داشت که قصه ی تیراژ کتابها آخر بهتری داشت و این همه تکرار نمی شد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;و درست به همین دلیل است که حذف ناشر بزرگی مانند چشمه از نمایشگاه کتاب امسال، کمر هیچکس را نخواهد شکست. نه ناشری قدرتمند را که صاحب فروشگاهی معتبر است و مخاطب خود را در طول سال همیشه همراه دارد از پای در می آورد و نه ضربه به روح و روان مخاطبی می زند که این همه راه می کوبد تا کتاب بخرد. کار سختی نیست در کنار نمایشگاه، سری هم به فروشگاه چشمه زدن! اما اتفاق مهم حذف ناشری است که در این سالها با تمام حرف و حدیث های پیرامونش تشخص بخشیده است به ادبیات ایران. برای مخاطب ادبیات، نفس کشیدن میان کتاب های دور و نزدیک این ناشر بزرگ و لمس حضور قلم هایی که دویده اند در این سال ها تا چشمه، روشن و فعال باقی بماند اتفاقی مبارک است. نمایشگاه کتاب تهران همیشه زنده بوده است به حضور ناشرانی که مفهوم نمایشگاه کتاب و روح  ادبیات را زنده نگه داشته اند. حذف نشر چشمه با انبوه افتخارات و اهمیتش، نمایشگاه کتاب امسال را چند قدم به بازاری بودن فضا نزدیک تر می کند.خوشبختانه همیشه دیواری کاذب مرزهای غرفه داران را مشخص می کند. پس هیچکس به مرز ناشری دیگر اگر بخواهد هم نمی تواند نفوذ کند...اما...امسال مرزها در هم شکسته اند. چه فرقی می کند همه ی غرفه هایکی باشند یا نباشند؟ وقتی حرف اول و آخر نمایشگاه را میزهای مملو از کتاب  می زنند.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 22:13:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-210.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>گل فروشی من</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-209.aspx</link>
<description>
 &lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;همه اش مریم باشد&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;بچه که بودم دلم می خواست گل فروشی
داشته باشم. زیاد مطمئن نبودم که بتوانم از عهده ی پاپیون زدن و تور و روبان دور
گل ها بربیایم. اما مطمئن بودم عرضه ندارم کله ی صبح بلند شوم و بروم بازار گل. به
همین دلیل قبل از اینکه گل فروشی ام را افتتاح کنم، به فکر استخدام سلیمانی
افتادم. آنوقت ها توی گل فروشی بزرگی کار می کرد و چشم های آبی درشتی داشت. بلد
بود خوب دور گل ها تور بپیچد و همیشه پیشنهادی غیر از گلایل و میخک برای ملت داشت.
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سلیمانی را استخدام کردم. گل فروشی ام
غلغله بود. مشتری هایم از همه جای دنیا می آمدند. حتا گاهی برای نمایشگاه های هلند
از من گل می خواستند. اینطور وقت ها سلیمانی را یک نوک پا می فرستادم هلند و لندن
تا کار مردم را راه بیندازد. خودم می نشستم پشت انبوه گل ها و داستان می نوشتم.
سلیمانی هیچ وقت نفهمید که حتا بلد نبودم پاپیون بند کفشم را درست ببندم. وقتی می
آمد یک کلمه هم سئوال نمی کرد. گل های پوسیده را عوض می کرد و من دروغ می گفتم که
چنین کرده ام و چنان کرده ام. بعد بیخودی بهش گیر می دادم که چقدر زنش را می برد
سونوگرافی! &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;سلیمانی هیچ وقت چیزی نگفت. حتی وقتی
به او گفتم که می خواهم گل فروشی را جمع کنم سرش را بلند نکرد.گفتم که خسته شده ام
از بس مثل قارچ برایمان رقیب سبز شده. گفتم اگر دوست دارد می تواند برود جای دیگری
کار کند. سلیمانی چیزی نگفت. وسایلش را جمع کرد و رفت. وقتی سلیمانی رفت، چیزی مثل
گلدانی بزرگ توی ذهنم افتاد و شکست. یادم آمد هرگز از او نخواسته ام برای خودم
دسته گل بزرگی بپیچد. نمی دانم چرا رفت؟ مگر نمی دانست گل فروشی ام به او بند است؟
شاید اگر می ماند و همان طور مثل عهد بوق پاپیون می زد و نوار اسکاچ را ریش ریش می
کرد دور گل ها، به او گفتم گل های تازه را برایم انتخاب کند. حتما یک لحظه سرم را
از روی کاغذهایم بلند می کردم و می گفتم :همه اش مریم باشد لطفا. دسته گل رنگی نمی
خواهم. &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;rtl&quot; style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot;&gt;گل فروشی ام تعطیل شده است. سلیمانی دیگر نیست. یک
عالمه تور و پاپیون و نوار اسکاچ و زرورق برایم باقی گذاشته است. دنبال چیزی توی
هوا هستم. چیزی که ربطی به بهار و اردیبهشت ماه جلالی ندارد. چند روز پیش به مهدی
گفتم که دلم پیاده روی طولانی می خواهد. گفت باید شروع کنی و بنویسی. لحنش جدی بود
خیلی. اصرار کردم که دلم پیاده روی می خواهد. گفت می رویم. ولی باید بنویسی.
نتوانستم بگویم که می خواهم دنبال گل فروشی ام بگردم. شاید هم خودش فهمید که
پیشنهاد کرد برویم کتابفروشی. حتما فهمیده بود، چون کنار کلبه ی پرنده ها ایستاد.
گفت که به چشم های پرنده ها خوب نگاه کنم. چشم های پرنده ها بدون مژه بود، بی حالت
و گنگ و عمیق. درست مثل چشم های سلیمانی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt; 


 
  &lt;style&gt;/**/&lt;/style&gt;
&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 16:11:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-209.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نوشتن...</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-208.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;ماجرای این وبلاگ خاک گرفته!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزها آن قدر سرم شلوغ است که حتی زیاد متوجه نمی شوم کی هوا سرد می شود و کی برف می بارد و کی آفتاب است؟ وقتی دوباره سرفه می کنم و پیشانی ام داغ می شود، می فهمم هوا لابد سرد بوده و من باز هم شال گردنم را فراموش کرده ام. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزها یک لحظه که وقت آزاد گیرم می آید، زود می پرم وسط اینترنت و ایمیل ها و خبرهای ادبی و غیرادبی را نگاه می کنم و بعد می بینم کارهای خودم خیلی مهم تر هستند! بعد وقتی می خواهم بخوابم، خبرهای بزرگ تر و داغ تر توی سرم می لولند و دستم می خورد به کتاب های زیر تخت و با عجله یکی که تا نیمه خوانده ام برمی دارم و آباژور را روشن می کنم و چند صفحه ای می خوانم و بعد خواب پاورچین پاورچین می آید توی چشم هایم و مطالعه یادم می رود. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزها غافل نبوده ام از رفتن &quot;سیمین دانشور&quot; که تا عمر دارم رفتنش وصل است به روز تولدم و اگر وقت هم نداشتم آنقدر اس ام اس برایم بارید که شیرفهم شدم. الان هم فکر می کنم خیلی لوس و بی معنی است در مدح بزرگ بانوی داستان ایران مطلبی بنویسم. که چه بشود؟ که مثلا خیلی متاثرم؟ آن هم حالا که همه نوشتنی ها را نوشته اند؟ مثلا شال روی سرم را هم بدرانم فرقی می کند؟ از هشت سالگی با مجموعه داستان &quot; به کی سلام کنم&quot; آشنا شدم و همین طور این خواندن ها ادامه پیدا کرد. خب؟!!! خب ندارد. هرچه خوانده ام برای خودم بوده است و دست گرمی برای نوشتنم.&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزها فهمیده ام که کدام کتاب ها منتشر شده اند.اختتامیه ی هفت اقلیم بوده است و گوشه و کنار جلسه ی نقدی هم برگزار شده است. یادداشت ها و نقدهای ادبی را دیده ام. بهترین هایش را هم خوانده ام.این روزها فهمیده ام که زمان را نباید از دست داد. وقتی قرار است روی دور تند حرکت کنیم، همین بهترین کار است. به خصوص زمانی که ته دلمان به امیدی هم بدرخشد. وسط این بگیر و ببندها و جابه جایی ها و تغییرات زندگی، تا به خودم بیایم وقت خیلی چیزها برای نوشتن گذشته است. غیر از رمانی که آرام آرام نوشته می شود. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;این روزها دلم به زنگ تلفن خوش است و شنیدن صدایی و برنامه هایی برای روزهای بعد. وقتی سرم خلوت شد، در یک عصر بهاری که چای دم کشیده باشد و خیالم راحت باشد برای شام و همه ی خانه هم تمیز باشد و منتظر آمدنی هم باشم، حتما درباره کتاب زیبایی خواهم نوشت به نام &quot; پرندگان در پاییز&quot; اثر &quot; براد کسلر&quot; و ترجمه ی روان و دلنشین &quot; شمیم هدایتی&quot; که دیگر میان ما نیست و شاید قصه ی رفتنش را در همان پست بنویسم و واقعیت این است که وقتی قصه اش را شنیدم خیلی بیشتر از اس ام اس های مربوط به سیمین دانشور غصه خوردم. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;به هرحال اگر این روزها اینجا نمی نویسم، نگذارید به حساب ادا و اصول و این که &quot; تا مدتی اینجا نمی نویسم&quot;. راست و پوست کنده اش همین بود که نوشتم....خیلی گرفتارم، فقط همین. اما عاشق نوشتن و داستان و کتاب و وبلاگ ها و یاداشت های دوستان خوبم هستم. همه ی ما برای همین متولد شده ایم.درست مثل این عبارت قشنگ که عاشقش هستم: &quot; نوشتن همین و تمام&quot;&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Mon, 12 Mar 2012 13:57:23 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-208.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای سال نهنگ</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-207.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot;&gt;درود بر موبی دیک!&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;گاهی اوقات مثل این روزها دلم می خواهد سرم را بیندازم پایین و همین طور فکرهای بکرم را حلاجی کنم که همین طور ذخیره ی آخرتم  شود برای وقت نوشتن. بعد که می آیم سری می زنم به دنیای دوستان ندیده و دیده، دلم می گیرد و فکر می کنم بی دلیل نیست که اخبار بد همیشه خیلی مورد استقبال قرار می گیرند. اخبار بد را دوست ندارم. آدم هایی که قلبشان کدر است ناراحتم می کنند. از فحش های کامنتی هم خوشم نمی آید و متاسفانه مشت محکمی هم بر دهان یاوه گویم نمی خورد که آدم شوم. چون دغدغه ی این روزهایم کلمه های قشنگ تری هستند. از ناله کردن های ادبی هم حوصله ام سر رفته است. حالا گیریم که یکی بهتر می نویسد یکی بدتر، یکی هوچی است یکی نیست. یکی از همه بدش می آید یکی مهربان است. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;باور کنید زمستان امسال به اندازه ی کافی هوا سرد بوده و همه ی ما گلودرد بوده ایم دیگر، صدای بلند برای هیچ کداممان خوب نیست.تجربه به من ثابت کرده است که اگر نویسنده ی محترمی در کنار کتاب خریدن و نوشتن، به رنگ سفره ی هفت سین و ماهی تنگ و لباس عید هم فکر کند اصلا بد نیست. بهتر از این همه حرص خوردن است. نه؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;این نکته ی مهمی است که همه ی ما باید به آن توجه کنیم: نویسنده در هر سطحی که باشد به روحیه و نشاط برای زندگی شخصی اش نیاز دارد.وقتی این ها نباشد تنفر و سیاهی و فحش و بی احترامی چنان عمیق جایشان را در دلمان باز می کنند که فرقی نمی کند خرگوش دارد می رود و نهنگ دارد می آید. نهنگ سفید یادتان هست؟ قرار است ما کاپیتان آهاپ بشویم و خودمان را ببندیم به موبی دیک؟ گیریم که یک پایمان را ببلعد.. خب اگر شعورش می رسید که پای آدم نمی خورد. من اگر به جای پیر ملویل بودم به جای اینکه کاپیتان آهاپ را آن طور شق و رق با کینه ای شتری خلق کنم، می رفتم برای پای از دست رفته ام توی آب گل می انداختم. یا مثلا سالی یک بار خرده نان نذر مرغان دریایی می کردم. بهتر از این است که کینه و عصبانیت را جیغ بزنم و نهنگ سفید بیچاره ای را آن طور لت و پار کنم.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;خرگوش دارد می رود. سریع و چالاک و نرم و بازیگوش. هوای نهنگ را داشته باشیم. موبی دیک نیست این دوست بزرگ و مهربان. به جای تیز کردن نوک پیکانمان به آن فواره ی زیبایی فکر کنیم که وقت نفس کشیدن نهنگ، وسط دریا ظهور می کند.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 Mar 2012 12:02:44 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-207.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>ما چند نفر</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-206.aspx</link>
<description>
&lt;div style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot; class=&quot;title&quot;&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(0, 102, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;و اين يادگاري ماست...&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;
		&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot; class=&quot;body&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;سخن از یک نسل، تنها سخن از 
مجموعه‌ای از آثار منتشر شده در بازه‌ای از زمان نیست. سخن از ساختاری 
تعاملی میان اندیشه‌های یک جمع است. سخن از گفت‌وگو و افزودن به داشته‌های 
جمعی‌ست. تنها چیزی که همه‌ی ما را تا به امروز به این اندک دست‌آوردمان 
رسانده، دغدغه‌ی بی‌پایان نوشتن و ادبیات بوده و هست. تا همین‌جا تجربه‌ها 
از سر گذرانده‌ایم و بی‌شک گذر زمان چیزهای بسیاری برایمان در آستین دارد، 
چه در تجارب شخصی و چه در آن‌چه همگی با هم از سر می‌گذرانیم. تجربه‌ی 
حرفه‌ای قابل اعتنایی پشت سرمان نیست و شکاف بزرگی میان خود و تجارب 
نسل‌های گذشته می‌بینیم؛ و زمان بهترین معلم‌مان است. هیچ‌کدام‌مان خالی از
 اشتباه نبوده‌ایم اما هر کدام به فراخور، می‌کوشیم اندکی بر ارزش کار 
پیشین خود بیافزاییم. حرف‌های تند و ترُش، پچ‌پچه‌های در پشت و پسله و تهمت
 و دروغ بستن و ریا و سخن کوتاه، پرداختن به آن‌چه ما را از دغدغه‌ی 
اصلی‌مان دور بدارد، خط قرمز ذهن و زبان‌مان است. فارغ از تفاوت‌هامان 
همه‌گی در یک چیز مهم مشترکیم؛ عشق به نوشتن، و جز آن، باد هواست. تا سخن 
از کلمه است و ساحت سخن ادبیات است، ما نیز هستیم و جز آن را به اهلش 
می‌سپاریم. اختلافی اگر باشد در همین ساحت است و همدلی و همبستگی که هست به
 همین دلیل است. وقتی سخن از اخلاق حرفه‌ای و مصلحت جمعی باشد، پشت گرمیم 
به هم و با تعامل و گفت‌وگو مشکلات را حل خواهیم کرد، اما زمانی که حرف از 
ادبیات باشد بی کم‌ترین مسامحه‌ای به بحث و نظر در باره‌ی آثار هم 
می‌نشینیم و هر چیزی که این فضا را مخدوش کند برایمان غیر قابل پذیرش، 
مطرود و بی ارزش است. باشد که روزی، سال‌های بعد، به همین یادگاری 
دسته‌جمعی نگاهی بیاندازیم و به هم لبخند بزنیم و سربلند باشیم از رفتار و 
تصمیم‌هایمان. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;امضاء کنندگان:&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;font size=&quot;2&quot; face=&quot;tahoma,verdana,arial,helvetica,sans-serif&quot;&gt;«حامد 
اسماعیلیون- رضیه انصاری- یوسف انصاری- آراز بارسقیان- مجتبا پورمحسن- علی 
چنگیزی- مریم حسینیان- سینا دادخواه- آیت دولتشاه- پدرام رضایی‌زاده- سعید 
شریفی- کاوه فولادی‌نسب- ندا کاووسی‌فر- میثم کیانی- آیدا مرادی آهنی- 
فرشته نوبخت- امیرحسین یزدان‌بد- مهدی یزدانی‌خرم» &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;
</description>
<pubDate>Sat, 25 Feb 2012 07:53:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-206.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برای رمان روسی ام</title>
<link>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-205.aspx</link>
<description>&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; style=&quot;color: rgb(0, 153, 0);&quot;&gt;&lt;strong&gt;بعضی آدم ها، کتابی اند&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;یکی از کتابهای محبوب کودکی ام &quot; پولینا چشم و چراغ کوهپایه&quot; بود.دخترکی با موهای سیخ سیخ و چهره ای معمولی که زمستان را در خانه ی اربابی پدربزرگ و مادربزرگ می گذراند. کتابی با رویاها و فضایی آرام که وسط زمستان، گرمای آتش آشپزخانه و بلوط های داغ ماریا و مارتا را می نشاند زیر پوستم. حضور پسربچه ای زیبا و نابینا به نام &quot;نین&quot; و دوستی اش با پولینا، همه ی فصل های کتاب را شکل می داد. قصدم معرفی کتاب معروفی نیست که اغلب کودکان و نوجوانان هم نسل ما می شناسند. فقط اینکه در زمستان سرد امسال دلم یک فکر داستانی گرم می خواست. تصویری مهربان از کنار آتش که هیچ هیاهو و هیجان کاذب و سر و صدایی توی آن نباشد. &lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;گاهی کتاب ها این وظیفه ی سنگین را برعهده دارند. به جای پتو، غذا، آب، مهربانی، اندوه و خیلی چیزهای دیگر قرار می گیرند. دارم به این فکر می کنم که چند نفر را می شناسم با روحیه ای شبیه کتابی مثلا دویست و پنجاه صفحه ای؟ زیاد نیستند. شاید یک نفر  که بتواند مثل رمان های روسی، در عین اقتدار، مهربان هم باشد. غذا باشد. آب باشد. اندوه باشد. شادی باشد. بلوط داغ باشد. پولینا باشد. نین باشد. لحظه ی تولد مسیح باشد. نشانه ی قد روی تنه ی درخت باشد.خواب عصر زمستانی باشد... این یک نفر کتاب کودکی هایتان را هم دوست دارد. زیلینگ های روی دیوار اتاقتان را هم دوست دارد. باید اینطور باشد. آدم هایی از جنس کتاب، ورق می خورند ولی تمام نمی شوند. خوب است که هرکس کتابی داشته باشد. باید آدم های کتابی را پیدا کرد. زیاد نیستند ولی هستند. آدم های کتابی خیلی بهتر از کتاب آدم ها هستند. فقط باید با حوصله جلد شوند و با دست های تمیز ورق بخورند. آدم های کتابی... آدم های کتابی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;

&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Tue, 31 Jan 2012 12:34:58 GMT</pubDate>
<dc:creator>maryamhosseinian</dc:creator>
<guid>http://maryamhosseinian.blogfa.com/post-205.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

